تبليغاتX
بياييد به هم بخنديم نه با هم
    
  غر غر غر
 

خب دیگه چه خبرا ؟؟

دیدین اینا که هیچی ندارن بگن هی تند تند میگن خب دیگه چه خبرا !!! الان منم دقیقا تو اون وضعیت قرار دارم ! استرس همه هیکلمو گرفته ... فقط خواستم یه چیزی بنویسم بلکه یکم حالم بهتر شه و بتونم فکرامو جمع و جور کنم ! ۲ ماه دیگه امتحان دارم ! البته کمتر از ۲ ماه ولی خب هی میخوام ببینم میتونم یه کاری کنم بیفته عقب تر ! چون اصلا آماده نیستم براش ! یعنی رک بگم که گاو پیش من افلاطونه !

الان نمیگم چه امتحانیه !! اگه قبول شدم و نمره ی خوب گرفتم میگم وگرنه که هیچی ! بگم که بعدش که گند زدم ( که قطعا گند خواهم زد) بهم بخندین !!!    اهکی...

تا اونجا که یادم میاد من همه ی عمرم تو استرس گذشت !  این طوری خیلی بده ها! باعث میشه آدم هیچ وقت از داشته هاش به خاطر چیزایی که میخواد به دست بیاره لذت نبره  ... بعد که به خواسته هاش رسید تا میاد ازشون استفاده کنه دلش یه چیز بزرگتر میخواد و همه ی زندگیشو میزاره که به اون برسه ...

فرداشب عروسی دعوتیم ! وااااای بدتر از این نمیشد !

 

خوووووووب نگفتین دیگه چه خبرا ؟!!!

 

 

شنبه 13 تیر1388  + آرمیتـــــــــــا |  
    
  ای وای یادم رفت ...
 

این روزا زیاد دارم بلاگ آپ میکنم ولی خب یه چیزائی هست که اگه بمونه بیخ گلوی آدم اصلاً خوب نیست !

به حول و قوه الهی ما هوش و حواس و حافظه مون رو هم به کل از دست دادیم ... به چند تا باطری نیم قلمی جهت نصب در حافظه ی کوتاه مدت نیازمندم و یه چهار پنج لیتر وایتکس، برای پاکسازی ِ حافظه ی طولانی مدت چون  همه ی مِموری م پر شده!

بهر حال حافظه ی من در حال ته نشین شدنه و هیش حالش خوش نیست ... تلفن رو برمیدارم، شماره میگیرم! یادم میره با کی میخوام صحبت کنم ! صحبت میکنم، قطع میکنم ... یادم میره چی گفتم !!! از ماشین پیاده میشم، نیم ساعت بعد خوچحال خوچحال میام میبینم یادم رفته دراشو قفل کنم! قرار میزارم یادم میره ! قول میدم فراموش میکنم !  از بحث ها و حرف ها و بلاگ ها و چت هام، هیچی تو ذهنم نمیمونه !!! 

 پُسپُر باید بخورم ؟؟؟؟؟ چه گِلی به سرم بگیرم ؟

مُردم از بس هرکی بهم گفت چه خبر گفتم سلامتی ! خب چیزی یادم نمیاد چیکار کنم ؟ به جاش حافظه طولانی مدتم توپه توپه ! دوران نوزادیمو یادمه قشنگ !

 طولانی مدته، اینوری غش کرده ... کوتاه مدته، اونوری ...

دستم به دومنتون یه کاری واسم بکنین !!!  دارم از دست میرم  ...

پ.ن : آها راستی یه چیزی ... ! هیچی ولش یادم رفت !

 

 
سه شنبه 9 تیر1388  + آرمیتـــــــــــا |  
    
  دکمه ی بیچاره ...

 

اصن من هرجا میرم شانسم بدو بدو میاد دنبالم خیلی وقتا هم ازم میزنه جلو ! کلا میخواد همه جا نقش تاثیر گذاری داشته باشه !! امروز میخواستم از پله برقی مترو برم بالا که یه خانومی جلوی من بود و هی لفتش میداد تا سوار شه ! معلوم بود میترسه ولی خب چون خیلی پله هاش زیاد بود هرجور بود خودشو راضی کرده بود که با پله برقی بره بالا ! بالاخره با هزار سلام و صلوات پاشو گذاشت رو اولین پله بعد نمیدونم چی شد تعادلشو از دست داد و یه چرخ زد و نزدیک بود بخوره زمین که دستشو دراز کرد یه جایی رو بگیره که نیفته ! و چه چیز محکم تر و استوار تر از دکمه ی مانتوی من که بتونه وزنشو تحمل کنه !!!

و من در حالی که یکی از دکمه های مانتوم کنده شده بود از مترو اومدم بیرون ...

 

 

یکشنبه 7 تیر1388  + آرمیتـــــــــــا |  
    
  جمعه ی پرحادثه ...
 

معمولا جمعه ها مامانو میبرم بازار میوه و تره بار که حسابی خریداشو بکنه تا دیگه تو طول هفته بیخودی بارکشی نکنه و هم خودش هم منو اذیت نکنه ! جمعه ی هفته ی پیش که هیچی، اصلا روحیه نداشتم نرفتیم! جمعه ی قبلش یعنی ۲۲ خرداد ! اولش شناسنامه به دست رفتیم رای دادیم ... بیچاره مامان نمیخواست بیاد من بزور بردمش ! گفتم این وظیفه ی هر ایرانیه که رای بده !!! کاش هیچ وقت این کارو نمیکردم ... هیچ وقت خودمو به خاطر این اشتباهم نمیبخشم !

خوووووولاصه رفتیم خرید کردیمو اومدیم چیدیم تو ماشین که یه دفعه مامان گفت ای وای یادم رفت بلال بگیرم ... برم سریع بگیرم و بیام !!! منم میدونستم اگه بره دو سه ساعتی منو تو اون گرما میکاره به خاطر همین گفتم تو بشین من میرم میگیرمو میام ... مامان گفت نگاه کن ببین دوون داشته باشه و فلان و فلان باشه و من گفت باشه باشه خودم بلتم

بعد از کلی عملیات کارشناسی ۱۰ تا بلال خریدم و اوردم و اون روز به خوبی و خوشی تموم شد ...

فردا صبح ساعت ۷ با صدای تلویزیون بیدار شدم و بدو بدو اومدم ببینم نتایج چی شد !!! که کل دنیا رو دو دستی کوبوندن تو سر من وقتی اون اعداد نجومی و تخیلی رو شنیدم !!!

واقعا حالم گرفته شده بود یعنی کم مونده بود گریه م بگیره !!! رفتم تو اتاق و دراز کشیدم که دیدم مامان هی صدام میکنه !!! هرچی میگفتم حوصله ندارم ولم کن ... میگفت تو یه دقیقه بیا بعدش زود برو !! 

وقتی رفتم بیرون چشمتون روز بد نبینه چشمم افتاد به بلالایی که خریده بودم و مامان پوستشونو در آورده بود و چیده بود تو سینی که نشون من بده !

[عکس1] و [عکس 2]

با اینکه خیلی ناراحت بودم ولی نمی تونستم جلوی خنده مو بگیرم با این گندی که زده بودم !!! شما هم اگه کارشناس خرید خواستین میتونین رو من حساب کنین! 

پ.ن: عجله نکنین به همه میرسه


 

 

جمعه 5 تیر1388  + آرمیتـــــــــــا |  
    
  انتقاد !
 

امروز میخوام نظر خودمو راجع به بعضی وبلاگ ها و وبلاگ نویسا که رو اعصابن، بنویسم ! بالاخره اگه به عنوان بلاگم هم نگاه کنین نوشته بیایید به هم بخندیم  شما هم اگه خواستین برید به من بخندید!

 خب بزارین توضیح بدم که ببینین حق با من هست یا نه ! بعضی بلاگا خیلی تو استفاده از کدای جاوا و انواع و اقسام اسمایلی ها و گذاشتن عکس اونم تو حجم و سایز بزرگ افراط می کنند! یعنی وقتی میری تو سر گیجه میگیری ! یه قالب گذاشتن که به نظر من اگه یه سالن کبابی یا کله پزی بخواد وبسایت یا وبلاگ بزنه از این قالبای جک و جوات میزاره ! در بدو ورود که کلی تحویلت میگیرن و کلی خوش آمد و ول کام و این حرفاست بعدش هم باید کلی تعهد بدی که بخدا نظر میزاری و بازم میای و اینطوری نیست که بری دیگه پشت سرتم نگاه نکنی ... !!! خلاصه بعد از اینکه دیگه رسما افتادی به ... !!! میزاره بری تو ! الآن تو وبلاگی ...  اگه بلاگ شاد باشه از در و دیوار قلب و برف و ستاره و آی لاو یو و ماچ و بوسه ست که نثار آدم میشه ... ! اگه هم که غم ناک باشه اشک وشمع و آی هیت یو و قلب شکسته و تیر خورده ... !!! انواع اقسام ساعت و تقویم و فال حافظ و ... هم که چسبیده به در و دیوار ! بالا و پایین پیج هم نوشته رد میشه و یاداوری میکنه که نظر یادت نره ها !!! حالا تو اون شلوغی میری مطلبشونو با بدبختی پیدا میکنی ... یا حضرت عباس !!! یه خط دو خط که نیست !!! شونصد خط مطلب گذاشته و توش از همه نوع رنگ و سایز و فونتی استفاده کرده !!! حالا بریم سر متنی که گذاشته ! هر کلمه ده تا اسمایلی و هپی فیس بی ربط و با ربط کنارشه ... مثلا نوشته :

لباس پوشیدمبا ماشین رفتیم عروسی کلی زدیم و خوندیمو  رقصیدیم  و خیلی بمون خوش گذشت.Image Hosting by Picoodle.com

 

بعدشم که خوندی و نظرتم نوشتی میخوای بیای بیرون ... یه عالمه گود بای و آرزوی موفقیت و بازم بیا و این حرفا تا بالاخره از اون دیوونه خونه نجات پیدا میکنی !!! :)

حالا حق با من بود یا نه ! اینم بگم که منظورم بلاگ خاصی نبود ! همین طوری خواستم دور هم باشیم :)

گودی بای !

 

 

چهارشنبه 3 تیر1388  + آرمیتـــــــــــا |  
    
  بدون شرح ...

 

 

سه شنبه 2 تیر1388  + آرمیتـــــــــــا |  
    
  آرامش بعد از طوفان یا قبل از طوفان !!!

 

به به چه گلی چه بلبلی اون گنگیشک رو نگاه کنین ! شهر در امن و امان است دزدان همه رفتند !!! تلویزیون آقاهه رو نشون میده هم سن پدر بزرگ من، لم داده رو صندلی و چطور داره بستنی لیس میزنه و از آقای مجری تشکر میکنه به خاطر این امنیتی که ما داریم ... تو خود ژنو هم که بری این همه امنیت ندارن که ما داریم !!!

منم وقتی این صحنه های دوس داشتنی و گوگولی رو میبینم میگم : بع بع !!!

دوستم زنگ زده فردا میای بریم کوه ! یعنی اشک ذوق تو چشام حلقه زد وقتی این همه عِرق ملی رو تو این جوونا میبینم :) 

شاید من زیادی حساس شدم ! ولی نمیتونم با وجود این همه مرگ و میر که همشون هم سن و سالای خودم بودن بی تفاوت باشم ! درسته کاری ازم بر نمیاد ولی دیگه بشکن و بالا هم نمیندازم !!!

بی ربط نوشت : چند روز پیش رفتم نشستم سر میز ناهار یهو دیدم لیوان کمه ! داداشم یه دو سه متری با میز فاصله داشت گفتم تا ننشستی برو لیوان هم بیار. از اون فاصله شیرجه زد یعنی بهتر بگم پرواز کرد خودشو انداخت رو صندلی، با چنان ضربه ای خورد به میز که ظرف آب برگشت رو میز و آباش ریخت بعد گفت دیر گفتی دیگه نشستم :) 

 

 

  

سه شنبه 2 تیر1388  + آرمیتـــــــــــا |  
    
  رنگی تیره تر از رنگ مشکی هم وجود داره !؟!


دیروز بکلی ریخته بودم بهم حالم اصلا خوب نبود. هزار بار کلیپ کشته شدن ندا رو دیدم و اشک ریختم نفرین کردم که چرا اینو دیگه کشتین بی انصافا ... روز شنبه واقعا تهران تبدیل شد به یه جهنم که البته هرچقدر هم من ذکر مصیبت کنم بازم فقط کسایی که بودن و دیدن میفهمن من چی میگم. 

اصفهانیا یه ضرب المثل جالب دارن که میگه: آدم که میخواد گه بخوره حداقل گه یه آدم پلو خورو بخوره ! خیلی ببخشید که دیگه بی پروا هرچی میاد به دهنم میگم بزارینش به حساب ناراحتی بیش از حدم ... حالا این ضرب المثلو گفتم که بگم حالا که قرار کتک بخوریم کاش پلیس بزنتمون !!! نه یه سری آدم بی نام و نشون که معلوم نیست اصلا کین و از کجا اومدن !!! به خداوندیه خدا قسم میخورم چماق داده بودند دست یه پسر 15-16 ساله !!! اخه پلیس حداقلش تعلیم دیده میدونه چجور بزنه یا کجا بزنه  که طرف نمیره یا ناقص نشه ... نه اینکه زرتی مثل اینا بزنن تو سر و مغز مردم ... مگه قاتل پدرتونو دارین میزنین !!!؟!!!

چشمام شده دو تا کاسه ی خون ! نمیدونم چرا ... شاید بخاطر ترس و استرسیه که روز شنبه بهم وارد شد ... من نرفته بودم واسه تظاهرات ولی فقط رفتم بیرون ببینم جو چطوره که  یه دفعه دیدم چطور بهمون حمله کردند و منم با تمام وجود میدویدم که البته از یه ضربه ی باتوم بی نصیب نموندم !!! تعداد پلیسا و لباس شخصیا بیشتر از مردم عادی بود ...

از شدت ترس رفتیم تو یه پمپ بنزین که یه دختره گفت بیاین تو خونه ما. چند نفر دیگه هم اونجا پناه گرفته بودند. یکم صبر کردیم که ببینیم اوضاع کی آروم میشه ... ولی میدیدم چطور مردم رو له میکنند !

خیلی خوبه که آدم بتونه نظر و رای مخالف خودشم ببینه ! تا قبل از انتخابات با دوستایی که نظرشون با نظر من یکی نبود مشکلی نداشتم ... گرچه تو دلم به ریششون میخندیدم که دارن از چه ابلهی طرفداری میکنند ! ولی الان دیگه از تک تکشون متنفرم و همشون رو از لیست مسنجر و پیج 360 ام پاک کردم و اگه چشمم به چشمشون بیفته حتما تف میندازم تو صورتشون ...

خیلی روحیه م به هم ریخته ... پرخاشگر شدم، افسرده شدم و ... خدا کنه زودتر این روزای پر از کابوس تمو م شه ... که اگه هرجوری هم تموم شه با این خونایی که ریخته شد دل زخم خوردمون به زمان زیادی احتیاج داره تا یکم التیام پیدا کنه ...



دوشنبه 1 تیر1388  + آرمیتـــــــــــا |  
    
  خانم ها خیلی باهوش هستند ... پس باهاشون درگیر نشین !!!

 

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد !

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم. خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم! خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.

آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم. قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی. خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند. خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.

آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد. خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!



قابل توجه خواننده های مونث؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً صفحه را ببندید و برید حالشو ببرید.

 

قابل توجه خواننده های مذکر؛ اینجا پایان این داستان نبود !!! مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد !!!


 

جمعه 8 خرداد1388  + آرمیتـــــــــــا |  
    
  درس خون میشویم ...
 

این روزا حسابی اکتیو شدم، صبح به صبح پا میشم میرم کتاب خونه درس تزریق می کنم تو مغزم! این کتاب خونه ای که میرم خیلی جای باحالیه ! یعنی باحال که چه عرض کنم بیشتر مقرراتیه. کافیه یکی جیک بزنه یا یکم پچ پچ بکنیم سریع خانومه پا میشه میاد میگه میتونم کمکتون کنم !!! این یعنی اگه یه کلمه دیگه حرف بزنین شوت میشین بیرون :))

بعد چند روز رفتن دیگه خیلی از چهره ها واسم آشنا شده، یه آقایی هست اونجا واقعا وقتی به حرکاتش نگاه میکنم دلم شاد میشه ! این آقاهه کلا زمان درس خوندنش از یه ربع تجاوز نمیکنه ! یعنی یه ربع درس میخونه تا میاد تو عمق درس فرو بره سریع به خودش زنگ تفریح میده اونم یک ساعــــت ! این بشر کلا در حال استراحته ! هر بار هم که به خودش استراحت میده حسابی از خجالت معده ش در میاد!

تو خود کتاب خونه اتفاق خاصی نمیفته یعنی خوب همش به مطالعه و کسب علم میگذره !!!!!!!!! ولی مسیر رفت و آمدش تو مترو کرکره خندس! دیروز تو مترو نشسته بودم، چون خیلی خلوت بود و یه ایستگاه هم بیشتر نبود رفتم تو واگن آقایون! دو تا پسر ِ دختر نما هم جلوی من نشسته بودن!!! آرایش کامل رو صورت جفتشون بود موقع حرف زدن هم، همش ایشششش و اووووووش میکردن ! یعنی عین این دختربچه های ۷-۸ ساله عشوه میومدن ! یکیشون به اون یکی که موهاشو از پشت با کش بسته بود گفت جیگر موهاتو باز کن خیلی بهتر میشی ... بعد اون یکی برگشت نگاه من کرد گفتش خانووووووووووووووم بهش بگو موی باز کلافم میکنه این همش منو اذیت میکننننننننننننننننه ایششششششششششش!!!

من :

بعد دوباره نیگام کرد گفت ببین تازه ابروهامو برداشتم بهم میاد ؟

من :

 

خدایا توبه ... 

 خدایا استغفار ...

 

چهارشنبه 6 خرداد1388  + آرمیتـــــــــــا |  
    
  تصویر اعدام جنایتکاری که دخترها را عمدی میترساند !

 

دیدن این که یه نفر چطور به سزای اعمالش میرسه خیلی لذت بخشه ولی خب متاسفانه امثال این ها زیاده ... به امید روزی که نسل همشون از زمین پاک شه ...

عکسو گذاشتم تو ادامه مطلب که چهره ی کریه ش بلاگمو زشت نکنه :)

امیدوارم بره جهنم :)

 

 


ادامه مطلب
یکشنبه 3 خرداد1388  + آرمیتـــــــــــا |  
    
  نون بگیرم ؟
 

 دیروز که داشتم برمیگشتم خونه مامانم زنگ زد بم که سر راه نون بگیر بیار ! وقتی رسیدم به نونوایی دیدم خیلی شلوغه منم حال نداشتم صبر کنم. رفتم جلو یه آقا مهربونه اونجا بود بهش گفتم میشه من ۵ تا بگیرم برم خیلی عجله دارم  ...   (شکلک یه دختر مظلوم و موذی ) !

آقاهه گفت چرا نمیشه دخترم ! آقای شاطر ( شایدم شاتر ) ۵ تا نون بدین به این خانوم دکتر عجله دارن!!!

اینقده خوچم اومددددددد  :)))

 

 

پنجشنبه 31 اردیبهشت1388  + آرمیتـــــــــــا |  
    
  نزدیک بود غالب تهی کنم ... :)

 

نشسته بودم پشت میز سرم تو کتاب بود یهو دیدم یه چیزی بدو بدو از روی جمله ها رد شد و رفت! فک کردم اشتباه کردم، سرمو چرخوندم طرفش دیدم اوشون که رد شدن یک فروند سوسک از نوع بالدارش بودن! اصن وقتی دیدمش یه ذوقی کردم که نگو :) منم عادتمه وقتی خیلی ذوق میکنم جیغ میزنم! 

باور کنین سوسکه قده خودم بود ! داشت سرخوش و خجسته رو میز راه میرفت!!! خیلی خودمونی  واسه خودش هرجا میخواست میرفت که آدم دلش میخواست فداش بشه :))

منم رفتم زیر میز که یه وقت احساس رودرواسی نکنه همه جارو راحت واسه خودش بگرده! مامانم از توو هال داد زد با دمپایی ت بزن توو سرش دیگه !!! از همون زیر میز یه نگاه به تو هال انداختم دیدم مامان رفته آویزون لوستر شده !!! گفتم مامان بالداره برو زیر مبلی چیزی پناه بگیر :)

دیدم امیدی به مامان نیست اصلااااااا ! یواشی یه جوری که آقا سوسکه متوجه نشه از زیر میز اومدم بیرون دوییدم طرف هال! برگشتم دیدم داره با عصبانیت نیگام میکنه ! یه شاخک راستشو بعدش یه شاخک چپشو واسم تکون داد که زرشک فک کردی نفهمیدم رفتی سوسک کش بیاری ! بعدش بدو بدو فرار کرد !

وقتی برگشتم اثری از آثارش نبود ! کل ِ حشره کش رو خالی کردم تو هوا و قبل اینکه خودم بیفتم بمیرم رفتم بیرون درو بستم !!! بعد یه ساعت برگشتم تو اتاق ... خوشحاااال بودم که شرش کم شده :)

داشتم یه سری کلمه حفظ میکردم ... سرمو گرفتم رو به بالا که تو ذهنم دوره شون کنم که یهو دیدم سوسک زشته سیاه بدترکیب پتیاره رفته بود رو دیوار ذل زده بود به من ! منم بلادرنگ ! دمپاییمو درآوردم شوت کردم طرفش و رفتم زیر میز ! وقتی سرمو آوردم بیرون دیدم عین اعلامیه چسبیده به دیوار! بسی خوچحال شدیم که نگوووووووووووووو !

 

دوشنبه 28 اردیبهشت1388  + آرمیتـــــــــــا |  
    
  آرزویی که بخاطر چند تا صفر به باد فنا رفت ...

 

من یه اخلاقی دارم که خیلی چیزای باد آورده بهم میچسبه. یعنی  اینقده کیف میکنم که حد نداره! چند وقت پیش، دقیق یادم نمیاد شاید پارسال بود یه اسکناس خارجی اومد دستم !  اینکه چطور به من رسید دیگه بماند، اهمیت چندانی نداره. فقط بگم پیداش نکرده بودم، دزدی هم نبود ! مهم اینه رسید و حالا صاحبش من بودم! لیر ترکیه بود،  سریع زوم کردم رو مبلغش. یه دونه یک داشت یه عالمه صفر جلوش بود ... دل تو دلم نبود ببینم چقدر میرزه ! میدونستم ترکیه از واحد پولش یه تعداد صفر حذف کرده ولی گفتم شاید اسکناسش چاپ جدید باشه. اگه هم قدیمی بود این قدر صفر داره که 10 تاشم کم بشه باز یه عالمه صفر باقی میمونه !  فرداش بردمش صرافی که چنجش کنم به ریال مقدس خودمون ! 14 هزار تومن ازم خریدش. فکر میکردم خیلی بیشتر از اینا بیرزه ولی خب فقط فکر میکردم ...

امسال دوباره تاریخ تکرار شد ... یه اسکناس خارجی دیگه اومد دستم ! البته به یه روش دیگه که با پارسالیه فرق فوکوله. که البته بازم روشش زیاد مهم نیست ولی همین قدر بگم که پیداش نکرده بودم، دزدی هم نبود !  اسکناسه مال کره بود ! یعنی روش نوشته بود بانک کره ! مبلغش 10000 تا بود ... ده هزار تا چی! منم نمیدونستم ! این دفعه گفتم برم تو اینترنت اول قیمتشو درارم که دیگه مثل پارسال نخوره تو ذوقم ! بعد کلی تحقیق و تفحص فهمیدم این کره ایا هم مثل ما ریال و تومن دارن. واحد پولشون "وون" . که هر وون برابر 100 "چون" . بعد دیدم نوشته ارزش هر وون برابر یه دلار آمریکاست! سریع اسکناسرو زیر و رو کردم ببینم وونه ! چونه! کوفته !  یهو دیدم نوشته 10000 وون!  یعنی 10 میلیون تومن ما ارزش داشت

همون موقع قلبم از جاش دراومد افتاد کفه اتاق. دوییدم برم صرافی که پامو گذاشتم رو قلبم که کف اتاق افتاده بود. له شد :(

رسیدم صرافی. اعتماد به نفسم شده بود در حد تیم ملی، تا رفتم تو مغازه پولمو نشون دادم گفتم میخوام اینو چنج کنم،  تراول بدین بی زحمت!  آقاهه خیلی شوخ بود، گفت ۱۰ وون میشه ۱۰ هزار تومن. گفتم نه بابا اشتباه میکنین ۱۰ هزار وونه، گفت نه ۳ تا صفر از واحد پولشون کم شده، اسکناست قدیمه!

فک کنم سال دیگه یه اسکناس ۱۰۰ بیلیونی مال آنگولا میاد دستم.  که موقع فروختنش باید ۲۲ تا صفر ازش کم کنم بعد یه عدد منفی در میاد بعد باید یه چیزی هم دستی بدم! ولی سال بعد حتما میگم از کجا اومده :)

 

چهارشنبه 23 اردیبهشت1388  + آرمیتـــــــــــا |  
    
  اعجاز سلحشور !!!


جناب آقای سلحشور من اصلا کاری ندارم که بیست میلیارد مملکت را هدر داده ای و اصرار داری که شش میلیارد است. و از اینکه خیال مردم را نسبت به یوسف و قصه زیبایش خراب کرده ای ناراحت نیستم .
و به رگ غیرتم برنمی خورد که ساق پای زلیخا و گردن زن یوذارسیو پیداست.
و از این که اردلان به جای جبرییل بازی می کند خنده ام نمی گیرد.
و از این که خیال می کنی از همه علما و فضلای قم باسوادتری و می توانی بفهمی کدام روایت صحیح است و کدام خراب و جواب سبحانی و شیخ حسین و… را با قدرت تمام می دهی هیچ خیالی ندارم.
و مطمئن باش از این که هنوز نمی دانی زبان معیار چیست و گونه های زبانی چیست از تو انتقاد نمی کنم.
و تعجب نمی کنم وقتی یک برده بی سواد می گوید ” کاهنان ما را به استعمار کشیده اند و مانع توسعه یافتگی مملکت مصر شده اند ”
و یا مسئول آن دو سیلویی که قرار است هفت سال گندم را نگهداری کنند به کسی می گوید ” نام شما در لیست نیست ” .
و به من چه که نمي دانی آن زمان نمی گفتند ” سوریه ”
و اهرام مصر بعد از یوسف ساخته شده اند.
و اصلا به من چه که زلیخا جوان شد را از کجا درآوردی.
کسی کاری ندارد که روایت شما توراتی است نه قرآنی .
از این که پرتقال تامسون را جای ترنج به خورد زیبارویان مصر می دهی.
و موش پلاستیکی را جای موش واقعی بازی می دهی گله ندارم.
من گله نمی کنم چون جوابت این است که این آقا نماز نمی خواند و غرض مرض دارد.
و کاری ندارم که یعقوب از هزار کیلومتری بوی یوسف را می شنود ولی از نزدیک نمی داند کدام یوسف است.
و یوسف یک قسمت عالم الغیب است و یک قسمت هم سلولی اش را نمی شناسد.
و از این که یک گله بیست گوسفندی را یازده چوپان می رانند شگفت زده نیستم.
و از این که یعقوب یک آدم جاهل و احمق نشان داده شد نمی پرسم در حالی که زلیخا عارفی بالله بود که حقایق عرفان را درک کرده بود ولی یعقوب هنوز اسماعیلش را ذبح نکرده بود.
فقط یک سوال مهم دارم . این گفت و گو و محاوره زیر را که در حد اعجاز است از کجایت درآورده ای؟


یعقوب : آه آنها چیستند . کوهند یا تپه.
یکی از بچه های یعقوب : نه آنها اهرام مصرند.
یعقوب : اهرام مصر؟
یکی از بچه ها : آری اهرام و این ها ساخته دست بشرند.
یعقوب : اوهوم.


 

یکشنبه 20 اردیبهشت1388  + آرمیتـــــــــــا |