× نزدیک خونه ما یه تالار بزرگ هست که معمولا شبایی که برنامه داره تا شعاع 500 متری کیپ تا کیپ ماشین پارک میکنه ! و از اون موقع هاییه که وقتی بخوای ماشین رو از پارکینگ بزنی بیرون یا بخوای بری توی پارکینگ کلی اذیت میشی ! چند وقت پیش خاله و دختر خاله و مامان رو انداختیم تو ماشین رفتیم یه دور بزنیم ! موقع برگشتن دیدم اوه اوه چه خبره !!!!! دو طرف کوچه ماشین پارک بود و من هرچی عقب جلو کردم دیدم هیچ رقمه ماشین با سر نمیره تو پارگینگ!!!! خب من رابطه ی خیلی خوبی با دنده عقب ندارم ولی دیگه چاره ای نبود ! تا سر ماشین رو کج کردم که با ته برم تو دیدم از پشت بوق بوق که اوهوی راهو بند آوردی !!! منم میدونستم این عملیات پارک کردن من یه نیم ساعتی وقت میگیره چون معمولا عقبکی جهتا رو قاطی میکنم !!! و اصولا وقتی یه نفر پشتم باشه به شدت هول میکنم !!! خووولاصه برای اینکه فعلا راهو بند نیارم باید مستقیم میرفتم یه دور میزدم بعد دوباره میومدم تو کوچه !!! بعد که یه دور زدم برگشتم جلوی در خونه باز اومدم عملیات دنده عقب رفتن رو اجرا کنم هی عقب جلو عقب جلو !!! نمیرفت تو پارکینگ که نمیرفت !!!! باز ماشین اومد پشت سرم بوق بوق که برو !!! منم باز رفتم یه دور بزنم باز برگشتم تو کوچه ! و باز هم تلاش بدون ثمر و باز هم ترک محل و یه دور زدن و برگشتن سر جای اولیه !!!!
آبرو و حیثیت مون کلا رفت !!!! البته مون نه ! فقط مال من رفت !!!!! نمیدونستم چیکار کنم ! که یه دفعه گوشیم زنگ زد ! داداشم بود !!!! نگو داشته از بالا نگام میکرده !!! میگفت آرمیتا این تویی هی میری میای؟؟!! برو بزن کنار تا خودم بیام بیارمش تو !!! حالا بازم داداشم خودی بود !!! عیب نداشت !!! ماجرا وقتی قشنگ شد که صبح همسایه مون تو آسانسور گفت بالاخره دیشب تونستی ماشینو پارک کنی !!! :|
فک کن !!!! همه داشتن از بالا منو نگا میکردن ! :(((((((((
×من هرچی فکر کردم دیدم با اسم جدید حال نمیکنم ! پس فعلا با اسم قبلیمون در خدمتتون هستیم !
(CTRL + A (Select All
(CTRL + V (Paste
(CTRL + P (Print
به همین راحتی به همین خوشمزه گی ! 
× من اصولا یه اخلاق بدی دارم که حرفامو هیچ وقت رک و راست نمیزنم ! یعنی تا وقتی که کارد به استخونم نرسیده باشه هیچی نمیگم ! هرکی هم هر حرفی بزنه اگه فقط ناراحتم بکنه خنده تحویلش میدم ... واضح تر بگم که کسی از ظاهرم متوجه نمیشه ناراحت شدم یا نه !!!! چون زیاد حوصله ی بحث کردن ندارم !!! تا جایی که بشه سکوت میکنم !!! واسه همین خیلی وقتا حرفام تو دلم میمونه. ولی وای به روزی که آرمیتا خشمگین بشه !!! تلافی همه ی خودخوری ها رو یه جا در میارم و چنان حرفایی به طرف میزنم، چنان تیکه های سنگینی بهش میندازم و همه ی اتفاقای گذشته رو جلوی چشماش ردیف میکنم که بدبخت دیگه لال مونی بگیره ! خب دیگه هرکی یه اخلاقی بدی داره دیگه !!!
اگه مثل بچه ی آدم! هر وقت از چیزی که ناراحت میشم همون موقع بگم دیگه مشکلی پیش نمیاد ! میزارم جمع شه جمع شه بعد یهو میکوبونمش تو سره طرف !
خووولاصه که روم به دیفال 
× چند وقتی بود توی کتابخونه یکی از پسرای دانشگاه رو میدیدم ! و صد البته آمارشو داشتیم که به کیا که پیشنهاد دوستی نداده ! یعنی هیشکی رو از قلم ننداخته بود ! به جز ؟ به جز ؟ اگه گفتی ؟ آ باریکلا !!! آرمیتای سیاه بخت !
توضیحه اینکه این شخص یه مدت بود هی تیک میزد و منو داشت کم کم عصبانی میکرد طولانیه !!! فقط همین قدر بگم که اصلا توجیح نبود که نباید منو تا اینقدر عصبانی کنه !!! یعنی خب بنده خدا از اون اخلاق خوچگله ی من خبر نداشت !!! چند روز پیش، زد اون حرفیو که نباید میزد ! جلوی همه برگشته به من میگه آرمیتا جووووووووووووون !!! چنان چنداش ناک این جووونشو کشید که من عنان اختیار از کف دادم !!! اینقدر بدم ازش میومد حتی دلم نمیخواست به خودش چیزی بگم !!!! دوستشو کشیدم کنار و هرچی دلم خواست به دوستش گفتم که بش منتقل کنه ! عین سگ آقای پتیول چسبیدم به پاچش ! مگه ولش میکردم !!!! هرچه قدر دلم خواست بهش ابراز علاقه کردم !!!!! بعد یه نفس راحت کشیدم !!!!!!
× حالا نگین این چه بیجنبه س تاااا !!!! ولی واقعا بعضی وقتا باید حق این جور آدمای چشم ناپاک و هوس ران رو گذاشت کف دستشون !!!
× چند وقتیه یه رسم جدید و به نظر من احمقانه تو خانواده ی "ع" که ما باشیم و خانواده های "پ" که اوشون! باشند باب شده اونم این که جمعه به جمعه پاشن شال و کلاه کنن برن باغ! این باغ که میگم از باغ بودن فقط اسمشو یدک میکشه ! وگرنه که یه زمین خشک و بایر که هیچ چیز جالب و چشم گیری توش پیدا نمیشه !
یه سری مرغ و خروس و سگ و گربه هم توش پیدا میشه که قانون طبیعت رو کاملا نقض میکنند ! یعنی اگه بخوایم از اهلی به وحشی طبقه بندی بشن ! وحشی ترینشون آقا خروس ست ! که کسی اصلا جرات نمیکنه نزدیک مرغ های حرم سراش بشه !!! مرغ ها هم که یه پا واسه خودشون شیر زنن !!! گربه بیاد طرفشون چنان میزارن دنبالش که اون بدبخت کلا میزاره وقتی اینا حواسشون نیست از اون جاها رد شه ! از همه مظلوم تر و خاک تو سر ترم سگه ست ! که همون گربه هه چنان اسکلش میکنه و بش میخنده که بیا و ببین !!!
خوووولاصه که من همیشه ترجیح میدادم جمعه ها تو خونه بمونم ولی پا نشم با این جماعت مشتاق برم باغ!!! که این هفته نمیدونم چی شد که فریب خوردم و رفتم ! طوری که در بدو ورود هرکی منو دید کلی ابراز خرسندی کرد و منو نشوندن بالای مجلس!
یه آتیش تو حیاط درست کرده بودن و همه دورش جمع شده بودن که نمیدونم کدوم یکی از بچه های حاضر در جمع یه تیکه موزاییک شکسته انداخت تو آتیش !!! بچه ن دیگه !!! این موزاییکه هم نه گذاشت نه برداشت یهو ترکید !
من بدبخت که بیخبر از همه جا مشغول تخمه شکستن بودم یه دفعه دیدم یه تیکه از موزاییکه رفت تو دهنم! این قدر داغ بود همون لحظه یه تاول گنده رو لب پایینم یکی رو لب بالام یکی هم رو زیونم ظاهر شد !!! الان نصف صورتم شده آنجلینا جولی نصف همون آرمیتای سابق !
× اگه دیدی من یه بار دیگه پامو بزارم تو اون باغ! اسممو عوض میکنم ! مثل اسم بلاگم که عوضش کردم ! راستی چطور شده ؟!



× از این به بعد میتونین منو اوس آرمی صدا بزنین !!! از بس که با نجار و لوله کش و برق کار و کابینت ساز و نقاش سر و کله زدم خودم شدم یه پا اوستا ! از همه چیزم دیگه تا حدودی سر در میارم !!! ولی خدایی فکر میکنم اگه به جای درس خوندن بیخودی که آخرشم هیچی نشدم !!! میرفتم کار فنی یاد میگرفتم خیلی خیلی بهتر بود واسم !!!! کلی هم پول میزدم به جیب ! :) والا !
× تولد بلاگم نزدیکه و بچه م 2 سالش تموم میشه میره تو 3 سال ! میخوام اسمشو عوض کنم ! دیگه احساس میکنم این اسمی که داره اصلا هیچ ربطی به من و نوشته هام نداره ! یه اسم خاص میخوام انتخاب کنم که خیلی قشنگ و یونیک باشه ! و خیلی هم جلب توجه کنه و تو چشم باشه ! کسی پیشنهاد خاصی نداره ؟ بگیناااا ! تعارف نکنین ! نهایتش میزنم تو ذوقتون میگم خوشم نیومد ازش !!!! اصلا یه تمرینی میشه واستون که جنبه تون زیاد بشه :)))
× من یه چند روزی دارم میرم سفر ! ممکنه یه ماه طول میکشه ! میشه یه خواهشی بکنم ؟ میشه یکی لطف کنه گلدونای منو آب بده ؟ روزی 3 بار لطفا ! :)
× کوتاه ترین داستان کوتاه جهان:
برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده .
× کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا:
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!
× از بیکاری زیاد هی هوس میکنم تند تند بیام آپ کنم ! چون وقتی اینقدر اوضاع به هم ریخته باشه عملا کار خاصی نمیشه کرد ! جز نشستن و زل زدن به وسایل، بلکه یه فرجی بشه و بال در بیارن و هرچی بره سرجاش ! :دی
× برای خالی نبودن عریضه میخوام یه خاطره از خودم در وکنم ! شبی که بار زدیم وسایلو ساعت حدود 11 بود، من افتادم جلوی کامیونه فلاشر هم روشن کردم که گم نکنه ! تا اومدم بپیچم توی کوچه ییهو دیدم چند تا ماشین وسط خیابون پارک کردن و چند تا دختر و پسر هم اومدن پایین هر هر و کر کر دارن میخندن ! تیپ دخترا خیلی خیلی فشن بود ! مانتوهای خیلی کوتاه ! شلوارای برمودا با کفشای 10-15 سانت پاشنه و موهای مش کرده و آرایش های غلیظ ! خدایی خیلی خوش تیپ و خوش هیکل بودن ! همین طور که منتظر بودیم تا برن کنار که مسیر باز شه، مامان یه دفعه گفت جلل خالق! اینا که همشون مَردَن !!!!!!!! بلـــ ــ ـــه ! بازم بحث زیبا و جذاب هم.جن.س بازها !!! من انواع و اقسام اوا خواهر دیده بودم ! ولی این مدلیش واقعا برام عجیب بود ! یعنی خیلی خیلی هم عجیب بود !!!!! البته ما که میدونیم به قول آقای ا.ن ما از این چیزا تو مملکت نداریم و این چیزا فقط ماله استکبار جهانیه !!! کلنی یه چیزی گفتم دور هم باشیم !!! هرگونه برداشت از این مطلب آزاده !
× امروز کنار پنجره دراز کشیده بودم و از اونجایی که از پرده خبری نیس کم کم آفتاب حرکت کرد و کرد تا کامل رومو گرفت ! منم حال نداشتم از جام تکون بخورم برم اون ور تر ! مامان که داشت از کنار اتاق رد میشد بم گفت تنبل بیا به سایه !!! منم بش گفتم سایه خودش میایه ! :))

