تبليغاتX
بياييد به هم بخنديم نه با هم

این [بلاگ] به من اعلان جنگ کرده !

البته خودش اسمشو نگذاشته جنگ ولی من میزارم !

یه چیزی تو مایه های مناظره ی ا.ن و موسوی !!!!

اون ا.ن منم موسوی ! :دی

بریزین سرش نابودش کنن !! هی هی !


× کسی میخواد حرفی بزنه که لازمه جواب بدم بهتره تو کامنت دونی  همین جا بنویسه !


نوشته شده در تاريخ شنبه 16 آبان1388 توسط  آرمیتـــــــا |


× از این به بعد میتونین منو اوس آرمی صدا بزنین !!! از بس که با نجار و لوله کش و برق کار و کابینت ساز و نقاش سر و کله زدم خودم شدم یه پا اوستا ! از همه چیزم دیگه تا حدودی سر در میارم !!! ولی خدایی فکر میکنم اگه به جای درس خوندن بیخودی که آخرشم هیچی نشدم !!! میرفتم کار فنی یاد میگرفتم خیلی خیلی بهتر بود واسم !!!! کلی هم پول میزدم به جیب ! :) والا !


× تولد بلاگم نزدیکه و بچه م 2 سالش تموم میشه میره تو 3 سال ! میخوام اسمشو عوض کنم ! دیگه احساس میکنم این اسمی که داره اصلا هیچ ربطی به من و نوشته هام نداره ! یه اسم خاص میخوام انتخاب کنم که خیلی قشنگ و یونیک باشه ! و خیلی هم جلب توجه کنه و تو چشم باشه ! کسی پیشنهاد خاصی نداره ؟ بگیناااا ! تعارف نکنین ! نهایتش میزنم تو ذوقتون میگم خوشم نیومد ازش !!!! اصلا یه تمرینی میشه واستون که جنبه تون زیاد بشه :)))


× من یه چند روزی دارم میرم سفر ! ممکنه یه ماه طول میکشه ! میشه یه خواهشی بکنم ؟ میشه یکی لطف کنه گلدونای منو آب بده ؟ روزی 3 بار لطفا ! :)




نوشته شده در تاريخ شنبه 16 آبان1388 توسط  آرمیتـــــــا |


× کوتاه ترین داستان کوتاه جهان:

برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده .


× کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا:

آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 آبان1388 توسط  آرمیتـــــــا |

× از بیکاری زیاد هی هوس میکنم تند تند بیام آپ کنم ! چون وقتی اینقدر اوضاع به هم ریخته باشه عملا کار خاصی نمیشه کرد ! جز نشستن و زل زدن به وسایل، بلکه یه فرجی بشه و بال در بیارن و هرچی بره سرجاش ! :دی


× برای خالی نبودن عریضه میخوام یه خاطره از خودم در وکنم ! شبی که بار زدیم وسایلو ساعت حدود 11 بود، من افتادم جلوی کامیونه فلاشر هم روشن کردم که گم نکنه ! تا اومدم بپیچم توی کوچه ییهو دیدم چند تا ماشین وسط خیابون پارک کردن و چند تا دختر و پسر هم اومدن پایین هر هر و کر کر دارن میخندن ! تیپ دخترا خیلی خیلی فشن بود ! مانتوهای خیلی کوتاه ! شلوارای برمودا با کفشای 10-15 سانت پاشنه و موهای مش کرده و آرایش های غلیظ ! خدایی خیلی خوش تیپ و خوش هیکل بودن ! همین طور که منتظر بودیم تا برن کنار که مسیر باز شه، مامان یه دفعه گفت جلل خالق! اینا که همشون مَردَن !!!!!!!! بلـــ ــ ـــه ! بازم بحث زیبا و جذاب هم.جن.س بازها !!! من انواع و اقسام اوا خواهر دیده بودم ! ولی این مدلیش واقعا برام عجیب بود ! یعنی خیلی خیلی هم عجیب بود !!!!! البته ما که میدونیم به قول آقای ا.ن ما از این چیزا تو مملکت نداریم و این چیزا فقط ماله استکبار جهانیه !!! کلنی یه چیزی گفتم دور هم باشیم !!! هرگونه برداشت از این مطلب آزاده !


× امروز کنار پنجره دراز کشیده بودم و از اونجایی که از پرده خبری نیس کم کم آفتاب حرکت کرد و کرد تا کامل رومو گرفت ! منم حال نداشتم از جام تکون بخورم برم اون ور تر ! مامان که داشت از کنار اتاق رد میشد بم گفت تنبل بیا به سایه !!! منم بش گفتم سایه خودش میایه ! :))


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 آبان1388 توسط  آرمیتـــــــا |

سلاملکم ! 


× این اولین پست که تو خونه ی جدید مینویسم و پابلیش میکنم ! الان پاهامو دراز کردم و لپ تاپ رو گذاشتم رو پام و با بدبختیه هرچه تمام تر دارم فارسی تایپ میکنم ! اونم بدون لیبل ! خب واسه من سخته !!!

با این وضعیتی که من میبینم تا دو ماه دیگه هم شرایط نرمال نمیشه و باید همچنان به صورت انسان های اولیه زندگی کرد ! یعنی بخوام واضح تر بگم همه چیز رو به راهه !!! فقط یکم بگی نگی هیچی نداریم ! یکم وسایلمون نصفه نیمه ست !!! یکم لباسای من تو ماشین، تو پارکینگ خونه قبلی جا مونده ! و کسی حال نداره بره بیارتش !!! و خب قاعدتا من چیزی ندارم که بپوشم ! یکم کمدا طبقه بندی نشده و باید همه چیز همین طور تو کارتون بمونه ! یکم درا دستگیره نداره و مثلا دستشویی و حموم اُپن شده ! یه کوچولو تا کابینت ساز بیاد کابینت بزنه یخچال و فریزر وسط حاله ! یه کم  ... ! این تیکه رو نگم بهتره !!! :دی

در کل بهتر از این نمیشه !!! شوووما اصلا نگران نباش ! البته هرچی باشه از روز اول که رو وسایل راه میرفتیم و هیچی رو نمیتونستیم پیدا کنیم خیلی بهتره !

مثلا شب اول من هرچی گشتم سیم آنتن یا آنتن سر خود مال تی وی رو پیدا نکردم که وصل کنم دلنوازان تماشا کنم ! اینقده حرص خوردم که نگوووو !!!

تا اونجایی که یادم میاد تو این 17-18 سال !!!! که از خدا عمر گرفتم این اولین باری بود که تو مراسم اسباب کشی حضور داشتم و امیدوارم آخرین بار هم باشه !!! چون به نظرم اصلا و ابدا خوشآیند نیومد !!!

ولی قسمت جالب ماجرا اونجایی بود که وقتی شب رسیدیم خونه همسایه ها با شیرینی و چایی اومدن استقبالمون !!! فک کنم فهمیدن چه شخصیت مهمی اومده در جوارشون ! :دی


× خبر عروسی و نومزدنگ 3 تا از دوستای عزیزمو امروز شنیدم ! چرا هر سه تا تو یه روز ؟ خبریه ؟ کپن میدن ؟ اگه چیزی میدن تا منم هرچه سریعتر یه فکر اساسی بکنم !! :دی



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 آبان1388 توسط  آرمیتـــــــا |


بعد یه عالمه وقت اومدم یه خودی نشون بدم که بگم بله ما هم هستیم ! عرضم به حضور انورتون که بالاخره راند دوم هم تموم شد ... و رفتیم امتحان دوم رو که همون جی آر ای بود دادیم رفت که ایشالا جوابش تا 50 روز آینده میاد ! نکه میخوان آپولو بفرستن هوااااا ... واسه همین اینقدر وقت میخوان !

شنبه همین هفته امتحان توی دانشکده تربیت بدنی دانشگاه تهران برگزار شد! اصلا فکرشم نمیکردم این همه آدم یعنی فکر کنم 3-4 هزار نفری میشدن بیان شرکت کنند ! امتحان توی سالن بسکت بال بود !!! روی یه سری صندلی از اون صندلی فلزی قدیمی های کج و کوله که فکر کن حدود 5 ساعت مجموع خود امتحان و حواشیش ما روی اینا نشسته بودیم که از وقتی بلند شدم تا همین الان که 3-4 روزی گذشته با کمر خم حدود زاویه ی 30 درجه رو به جلو راه میرم !!! رسما ناقص شدیم رفت !!!

قبل از شروع جلسه یه آقاهه میکروفون گرفته بود دستش و فکر کنم یکی به شوخی بهش گفته صدای قشنگی داری یا این که خیلی باحالی !!! اینم دیگه دلش نمیود میکروفونو بزاره زمین !!! جو اینگلیش هم گرفته بودش بدجوووور ! که مثلا ما هم آره داداچ !!! بلدیممم !!!! میگفت دونت دیسترب بغل دستیتونو !!!!!! 

در کل امتحان سختی بود !!! منتظرم تا جوااابش بیاد !!!

این روزا بدجور درگیر اسباب کشی ام !!! واسه همین دیگه دیر به دیر میام این جا سر به زنم  ! وقتی کاملا جابجا شدیم و اونترنت راه افتاد یه پست مبسوط از شرح وقایع این مدت مینویسم !

گودی بای !


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 آبان1388 توسط  آرمیتـــــــا |
 

امروز صبح که بیدار شدم، طبق عادت همیشه رو تخت یه غلت خوردم تا دستم برسه با پایین تخت ! گوشیمو برداشتم ببینم اس ام اس چیزی ندارم ! یهو دیدم او له لههههههههههههههه !!! ۱۰ تا اس ام اس !!!!

من و دوستام یه عادت داریم وقتی بعد از چند ساعت گوشیمون رو نگاه میکنیم و میبینیم نه میس داریم نه پیام ! میگیم هیشششششششکی ما رو دوست نداره !

به خاطر همین دلیل وقتی دیدم رو صفحه ی گوشی عکس یه پاکت نامه هست و یه عدد ۱۰ تو پرانتز ! کلی خوچحال شدم گفتم ای ول یعنی این همه آدم منو دوس دارننننن یوهوووووووووووو !

یکی یکی که خوندمشون همشون تبریک به مناسبت روز دختر بود ! خدایی اگه کسی تبریک نمیگفت اصلا من نمیدونستم همچین روزی هم وجود داره ! :) خوووولاصه که پیام از طرف یه عالمه دوست قدیمی که دختر بودنت رو تبریک گفتن خیلی حس خوبی به آدم میده ! منم به سهم خودم این روز رو به همه ی دخترای گلی که میان اینجا تبریک میگم ... دوستتون دارم ...

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 مهر1388 توسط  آرمیتـــــــا |

 

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟ بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
 

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی  

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو

سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی

 

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

 

نامه شماره سه

سلام خدا
اسم من بابی هست.. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی

 

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد.

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

 

نامه شماره چهار

سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 26 مهر1388 توسط  آرمیتـــــــا |

هیج فکر نمیکردم اگه قرار باشه یه روز عاشق بشم دقیقا مقارن بشه با روز تولدم ! چرا اینطوری نگام میکنین ؟! مگه من آدم نیستم مگه دل ندارم ! من نمیخوام مثل بقیه باشم و از گفتن اینکه کسی رو دوس دارم خجالت بکشم و سرمو بندازم پایین ! مگه عاشق شدن جرمه ! میخوام سنت شکنی کنم و بلند فریاد بزنم من عاشق شدم ! دوستام همیشه میگن ما که باورمون نمیشه تو کسی رو دوس داشته باشی ! ولی خوب این بار دیگه اتفاقی که نباید بیفته افتاد و من دل و دینمو باختم ! اگه دوس دارین تبریک بگین ! اگه هم نمیخواین تسلیت بگین ! هرکی میگه عشق تو نگاه اول به وجود نمیاد معلومه که هیچ بویی از عشق و احساس نبرده ! منم همیشه همینو میگفتم ! فکر میکردم مگه میشه علاقه به یه موجود تا حدی برسه که دیگه چیزی واست مهم نباشه ! ولی خب فعلا که بهم ثابت شده و منم تا آخرش وایمیستم ! من و دوستم بودیم ! مشغول قدم زدن توی خیابون بودیم ! که یه دفعه دیدمش ! چنان ضربان قلبم رفت بالا که نزدیک بود از تو قفسه سینه م بزنه بیرون ! با خودم گفتم اگه این دفعه بخوام با خودم تعارف کنم با یه عمر پشیمونی بعدش چیکار کنم ! ماتم برده بود ! وایسادم سر جام و زل زدم تو چشاش ! اونم نگام میکرد ! ولی من نمیتونستم ثانیه ای ازش نگاهمو بدزدم ! عین دیووونه ها شده بودم ! رفتم جلو که از نزدیک تر ببینمش ! هرچی نزدیک تر میشدم بیشتر عاشقش میشدم ! دستشو گرفتم و به دوستم گفتم همینو میخوام ! باید همین خرگوشو واسم کادو بخررررررررررررررررررررررری !!!!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 مهر1388 توسط  آرمیتـــــــا |
 

چه لطیف است حس آغازی دوباره و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز...

دینگ دینگ دینگ

ساعت شد ۱۲ شب و الان یه دقیقه ست که من متولد شدم ! ولادت با سعادت خودم رو به همه تون تبریک و تهنیت عرض میکنم

هیچ وقت فکر نمیکردم وارد شدن به ۲۰ سالگی اینقدر حس خوبی به آدم منتقل کنه !!!  چی؟ کسی از اون ته چیزی گفت ؟ آهان مثل اینکه دوستان یه چیزی میگن ! انگار من توی محاسباتم اشتباه کردم ! عذر خواهی میکنم ! ۲۰ نه ۲۱ ! چی؟ بازم مشکلی هست؟ بله! دوستان اشاره میکنن که بازم اشتباهی صورت گرفته ! انگار یه سال چیه که من بخوام به خاطرش با دوستان بحث کنم !!! خیلللللللی خبببببببب ۲۲ ! دوستان مثل اینکه گیر دادین و دیگه دارین بد راه میرین رو اعصاباااااا ! حالا مثلا ۲۲ با ۲۳ چه فرقی داره ؟! یعنی مشکل شما با یه سال حل میشه دیگه ؟ باشه! اصلا یه سال هم الکی الکی میزارم رو سنم ! ۲۴ ! ولی جون شما عمرا اگه یه سال دیگه برم بالااااااا !!! همین که هست !

با اینکه این روزا اصلا روزگار طبق مراد دلم نیست ولی شب تولد یه حس خوبی داره وقتی کسایی که دوستشون داری به یادت باشن و بهت تبریک بگن ...

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 مهر1388 توسط  آرمیتـــــــا |