تبليغاتX
زندگی یک لطیفه ی کیهانی ست
 

سالگرد ازدواج
زن: عزیزم امیدوارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
مرد: عزیزم کی نوبت کیک میشه؟


روز زن
زن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه
مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)

روز مرد
زن: وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
مرد: حالا اشکال نداره عزیزم، سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی میاد)

40 روز بعد از تولد بچه
زن: وای مامانی بازم گرسنه هستی؟ (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟)
مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم، راستی عزیزم شیر خشک چقدر خوشمزه است؟)

40 سال بعد

زن: عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم
مرد: یعنی دیگه کیک نخوریم ؟

2 ثانیه قبل از مرگ
زن: عزیزم همیشه دوستت داشتم           
مرد: گشنمه

وصیت نامه
زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!
مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید!                           

اون دنیا
زن : خطاب به فرشته ی مسئول: خواهش می کنم ما را از هم جدا نکنید، نه... نه... عزیزم... خدایا به خاطر من...
(و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت)
مرد: خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن

 

@rmit@

 

× نوشته شده در تاريخ شنبه 29 دی1386 توسط  آرمیتـــــــا |

 

خب فكرامو كردم تموم شد

چشماتونو ببندين مي خوام يه خبر جديد بهتون بدم

من جايي نمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيرم

ميدونم همتون ذوق مرگ شدين خودمم الآن همچين حسي دارم

كجا برم بهتر از اينجا  ... اينجا خيلي بم خوش ميگذره {همتون بيچاره شدين}

چون خيلي اصرار كردين ميمونما... وگرنه من وسايلمم جمع كرده بودم برای رفتن ...

حالا كه موندگار شدم مي خوام اينجا يه تغييره كوچولو بدم

هنوز كدشو گير نياوردم ... ولي وقتي گوش دادين مي فهمين چه آهنگه باحاليه...

 { فكر نكنين بهتون ميگم چه تغييري مي خوام بدما}

 راستي يه سري مزاحم ريختن تو وبم بگين برن بيرون  وگرنه خودم با خشونت ميندازمشون بيرون

 

 

آها يه عكس خيلي خيلي بي ربط گذاشتم تو اين پست !!!

خدایی كركره خندست...حتما ببینید ... ღ ღ ღ

منتها چون يكم كلاس وبمو مياره پايين گذاشتمش تو ادامه مطلب

وقتی دیدین حتما نظرتونو بگين

 

@rmit@

 



ادامه مطلب...
× نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 دی1386 توسط  آرمیتـــــــا |
 

طی دیروز و امروز یه سری دعوا اتفاق افتاد که تو همش یه پای منم گیر بود

به من چه !!! چرا اینطوری نگاه می کنی من چه کاره بیدم

ولی اعصابم خیلی خورد شد

شیطونه میگه تا وبم هنوز پا نگرفته کوله بارمو جمع کنم برم { چه بهتر }

میدونم اگه برم دلتون خیلی برام تنگ میشه.....

میرم یه وب جدید خوچگل میزنم که کسی منو نشناسه اونوقت اگه اونجا کسی بیاد سراغم...

بعدشم هیچ مسوولیتی قبول نمی کنم

فکر نکنین تهدید کردما !!! من خیلی مرهبونم

 

فعلا میرم فکرامو بکنم  . . .

 

@rmit@

 

× نوشته شده در تاريخ یکشنبه 23 دی1386 توسط  آرمیتـــــــا |
 

وای که چقدر سرده!!! بابا یخ زدیم رفت.. چرا هوا اینطوری شده؟؟؟

تازه تو برفا بدجوری خوردم زمین  دستم که از قبل درد می کرد الآن بدترم شده

بمیرم برای خودم زود بیاین عیادتم

کمپوت گیلاسم برام بیارین

امروز سر کلاس با شال گردن و دستکش نشسته بودم

استادمونم که عین مرتاضا میمونه چرا اصلا سردش نمیشه

به قول بچه ها به جای لیسانس باید به ما دکترا بدن چون تو شرایط بد جوی بازم دنبال تحصیل علم و دانشیم

کاش صبح با لامبورگینیم میرفتما ...اونوقت امروز اینقدر اذیت نمیشدم

برگشتنی تو خیابون یه صحنه ی خیلی باحال دیدم  با وجود اینکه از سرما به خودم میرزیدم ولی از خنده مرده بودم

یه پسر جوون به جای اینکه از کلاه و شال استفاده کنه دست به یه ابتکار جدید زده بود

یه قلیون کوچیک چاق کرده بود تو خیابون راه میرفتو قلیون می کشید

خواستم برم جلو بگم میشه چندتا زغال بدی من بندازم تو دستکشم ولی روم نشد

هرچی بود تموم شد ولی تو این شبای سرده زمستونی هیچ چیزی به اندازه ی یه دوش آب گرمو بعد از اونم یه لیوان قهوه ی داغ کنار شومینه لذت بخش نیست

 

@rmit@

 

× نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 دی1386 توسط  آرمیتـــــــا |
  
 
  
من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.
 
         
 
 من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد.
 
         
 
من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
       

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
 
       

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
       

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.
       
 
من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.
 
       
 
من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
       
 
من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
 
       

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.
 
       
 
دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.
 
       
 
 
...

من کيستم؟
 
ادامه داره ها ...
 
 
@rmit@ 
 
 


ادامه مطلب...
× نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 دی1386 توسط  آرمیتـــــــا |

امروز اومدم که جواب تست هوشو براتون بزارم

گفته بودم هفته ی بعد جوابارو میزارم ولی زودتر اومدم

بیاین تا براتون بگم

می دونستم همتون تو دلاتون قیلی ویلی میره     { آره جون خودتون }

خب بریم سراغ جوابا :

1- جنگ صد ساله در واقع 116 سال طول کشید !
2- کلاه پاناما در اکوادر تولید می شود ! 
3- انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته می شود !
4- اسم شاه جرج آلبرت بوده که بعد از رسیدن به مقام پا دشاهی به جرج تغییر نام داد ! 
5- توله سگ اسم لاتین آن اینسولاریا کاناریا است که یعنی جزایر توله سگ !

 

دیدین چطوری پیچوندمتون

حالا گریه نکنین  بالاخره پیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــش میاد دیگه

از دستمم دلخور نباشین

كي بود فحش داد؟

خب برم كه كار به جاهاي باريك نكشيده

قبل رفتن يه حالي هم به خودم بدم

{آرميتا دوست داريم}

 

@rmit@
 
× نوشته شده در تاريخ شنبه 15 دی1386 توسط  آرمیتـــــــا |

امشب اومدم از خودم استعداد نشون بدم مطلب بنویسمبه قول دوستان کپی کاری بسه

فقط این وسط یه مشکل کوچولو وجود داره

اونم اینکه از چی بنویسم ؟؟ من که چیزی به ذهنم نمی رسه

حسابی خل شدم

آخه من عادت ندارم مثل بقیه از زندگی خصوصیم  تو وبلاگ چیزی بگم

پس چیکار کنم؟ فکر کنم برم بخوابم بهتره

نه یکم دیگه سعی می کنم شاید یه فرجی شد...

تا اونجایی که یادم میاد از بچگی انشام ضعیف بوده ساعت ها به ورق کاغذ خیره می شدم ولی یه خط بیشتر نمی شد

چطوره یه کار علمی بکنم بسه هرچی مزخرف گفتم

 یه تست هوش ازتون میگیرم

1- جنگ صد ساله چقدر طول کشید؟
2-کلاه های پاناما در چه کشوری تولید می شوند؟

3-روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن می گیرند؟
4- اسم شاه جرج ششم چه بود؟
5-نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده است؟

هفته ی دیگه جواباشو بهتون میگم

یکم بفکرین بد نیست

 

@rmit@

× نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 12 دی1386 توسط  آرمیتـــــــا |
 

پارک شد

 

@rmit@

× نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 دی1386 توسط  آرمیتـــــــا |
 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

 نزدیک بود قلب پدر از کار بیفتد که ناگهان متوجه پاورقی نامه شد ...

 

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوست دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

 

@rmit@

× نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 دی1386 توسط  آرمیتـــــــا |
 

 

مسلما" اون ازشما زرنگ تره

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است.

بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

   آنها به استاد گفتند: ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....

آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....

سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:

 
کدام لاستیک پنچر شده بود....؟!!! 

 

@rmit@

× نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 دی1386 توسط  آرمیتـــــــا |