کبری : هانم؟
تلفن : منم
کبری : شما؟
تلفن : شوما نیست داروگره
کبری : آقا بفرمایین
تلفن : نوش جان میل ندارم
کبری : هه...هه...هه...هو...هه...ها...هه...(به اینا می گن خر خنده از نوع بیا با من دوست شو)
تلفن : جاااااااانم...می میرم واسه دختر خوش خنده
کبری : اتفاقا منم می میرم واسه خودم
تلفن : ولی منکه تو رو نگفتم
کبری : پس کی رو گفتی؟
تلفن : دوست دختر آینده مو گفتم
کبری : ا؟خوب پس من مزاحمتون نمی شم ، اگه امری ندارین...؟
تلفن : خوب حالا...خودتو لوس نکن عزیزم(!!!چه زود گفت عزیزم)تو که می دونی آخرش مال خودمی
کبری : آره؟ ولی اصلا مطمئن نیستم تو آخرش مال من باشی
تلفن : خوب حالا بیا یه قراری بذاریم همدیگه رو ببینیم
کبری : بله...بله...آره...از صفحه چهل و پنج تا صفحه هفتاد و پنجه...
تلفن : چی می گی تو؟
کبری : نه...نه...فردا نه...پس فرداس امتحان
تلفن : مگه واسه دوست شدن با تو باید امتحان داد
کبری : آره...خود خانم معلم گفت
تلفن : ا؟مامان تشریف اورد؟خوب باشه...شما...همراه من همینه که رو کالر آیدیت افتاده.بهم زنگ بزن سر فرصت
کبری : باشه...حالا من بهش می گم نگیره...ولی قول نمی دم قبول کنه
...تق(تلفنو قطع کرد)...
شب بود که دوباره یاد تماسه افتاد.آروم آروم خودشو رو زمین کشید و همونجور که رو شکم خوابیده بود و کتاب جدیدشم جلوش بود سینه خیز خودشو کشید طرف تلفن.کم کم رسید به نزدیکی تلفن که یه دفه...باباش گفت : کبرای بابا...چایی بده بابا(نگفت مربا گفت چایی)خلاصه کبری بلند شد و یه چایی دبش ریخت واسه بابایی و برگشت سرجای اولش.دوباره شروع کرد سینه خیز رفتن طرف تلفن...رسید به تلفن که باباش گفت : پس قندت کو عروس خانم.کبری دوباره بلند شد و دوتا قند و دویست تا فحشو رسوند به باباش و برگشت سرجاش.دوباره سینه خیز سینه خیز رفت طرف تلفن تا رسید به تلفن...شماره رو از کالر آیدی دید و یادداشت کرد و صبر کرد تا فردا صبح.
صبح بازم مامانش مشغول آشپزی بود که کبری پرید طرف تلفن...
کبری : الو؟
تلفن : جون الو؟
کبری : سلام.
تلفن : علیک سلام . چطوره احوال شما؟
کبری : مرسی
تلفن : امر بفرمایین
کبری : هیچی...فقط خواستم ببینم راست می گی موبایل مال خودته؟...خوب اگه کاری نداری...
تلفن : چرا اتفاقا یه مقدار کار دارم.
کبری : خوب برو کارگر بگیر
تلفن : ما فقط مرید شرکت شماییم
کبری : ببین من الان نمی تونم زیاد صحبت کنم.قرارمون باشه واسه فردا ساعت یازده صبح در امامزاده صالح به مقصد بهشت زهرا...اتوبوس آماده حمل عزاداران عزیز به محل می باشد.ضمنا کلیه هزینه های مربوط به مراسم آن مرحوم صرف امور خیریه می گردد
مامانی؟الهی من قربونت برم؟من برم کلاس زبان؟
ننه کبری : کجا؟
کبری : کلاس زبان
ننه کبری : از کی تا حالا می ری کلاس زبان؟
کبری : مامان خوب تا حالا نرفتم...هیچوقت برای یادگیری دیر نیست... خوب از امروز
ننه کبری : خوب برو عزیزم.منکه حرفی ندارم.برو خیلیم خوبه.حالا کی باید بری؟
کبری : امروز ساعت یازده
خلاصه کبری خانم رفت سر قرار و اکبر آقا رو دید و...
کبری خانم قصه ما و اکبر آقای قصه شما با هم دوست شدن خلاصه و رفتن ددر و بیرون و اینور و اونور و بالا و پایین...که همین بالا و پایین کار دست کبری خانم داد و...
آقا اکبر قصه شمام نامردی نکرد و کبری خانم قصه ما رو ول کرد به امان خدا و رفت سراغ یه دختر دیگه و کبری خانم موند
الف. کبری نباید کتابشو زیر بارون جا می ذاشت که باباش پاره ش کنه
ب. کبری نباید اونقدر فکرشو مشغول تلفنه می کرد که کتابشو زیر بارون جا بذاره و باباش پاره ش کنه(نکته تاکیدی)
ج. کبری اصلا غلط کرد کتابشو زیر بارون جا گذاشت
د. به هر کسی که بهتون زنگ زد زنگ بزنین.شاید خر بشین...ولی شایدم اون خر بشه.ارزش امتحانو داره
تک زنگ بزین که اون بهتوت بزنگه...... مخصوص اصفهانیا !!!
ز.دنبال چی می گردی؟تموم شد دیگه...پاشو برو دنبال زندگیت

ـ مرد جوان :ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده ؟ ![]()
+ پیرمرد:معلومه که نه !
- چرا آقا ..مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟
+ یه چیزایی کم میشه ...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه !
- ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟ ![]()
+ ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر میکنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی ! نه؟
- خوب ..آره امکان داره !
+ امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیشتر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی !
- خوب... آره این هم امکان داره !
+ یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور ورا رد میشدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم..و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده !
- آره ممکنه !
+ بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد ! ![]()
- لبخندی بر لب مرد جوان نشست ! ![]()
+ در این زمان هست که تو هی میخوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش میخوای باهات قرار بزاره و یا این که با هم برین سینما !
- مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد !
+ دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای !
و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست میکنی که باهات ازدواج کنه ! ![]()
- مرد جوان دوباره لبخند زد ! ![]()
+ یه روزی هر دو تاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف میکنین و از من واسه عروسیتون اجازه میخواین ! ![]()
- اوه بله ...حتما و تبسمی بر لبانش نشست ! ![]()
+ پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت:من هیچوقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مث تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه..میفهمی؟؟؟ و با عصبانیت دور شد... !!!![]()
پ . ن : هر کی این داستونو قبلا خونده بود به روی خودش نداره ! به روی من هم نیاره ! ![]()
پ . ن : اسم پيشنهادي براي سال جديد : سال فشاراسلامي وتحمل ملي !
@rmit@ 
سلام سلام سلام ... خوهرای گلم ... برادرای اسگلم ... دلم براتون تنگ شده بود ...
خب من برگشتم از سفر ... جای همتون خــــــــــــــــــیلی خالی بود !! خیلی بهم خوچ گذشت ...
چون همش خوردیم بعدش خوافیدیم بعدش تفریح کردیم ![]()
کلی از همه جاش عکسای خوچگل خوچگل گرفتم
حالا چون خیلی اصرار میکنین یکیشو میزارم که ببینین : خودم کنار پل مارنان ----->> (+) البته شما فقط پل رو نگاه کن ![]()

یه شب ساعت ۱۲ من و دایی و دختر دایی داشتیم تو میدون نقش جهان قدم میزدیم ...
دختر دایی : بابا این جا کجاست ؟
دایی : دخترم این چهل ستونه !!!
آرمیتا : ![]()
دختر دایی : چرا بهش میگن چهل ستون ؟
دایی : این ۲۰ تا ستون داره عکس این ۲۰ تا ستون که بیفته تو آب میشه ۴۰ تا !!!
آرمیتا : ![]()
دختر دایی : عکسشون میوفته تو کدوم آب ؟
دایی : یادمه قبلنا اینجا آب بود ... فکر کنم الان دیگه خشک شده !!!
آرمیتا : ![]()
دختر دایی: بابا این که ۱۴ - ۱۵ تا ستون بیشتر نداره چرا میگی ۲۰ تا ؟
دایی : بزار بشمرم ... حتما اشتباه شمردی !!!
آرمیتا : ![]()
دایی : راست میگیا !!! آرمیتا این چه بنای مسخره ایه ... نه آبی داره نه تعداد ستوناش ۲۰ تاس !!!
مردمو گذاشتن سر کار حسابی !!!
آرمیتا : دایی جان این بیچاره بی تقصیره آخه عمارت عالی قاپو بیده نه ۴۰ ستون !!!
دایی : راست میگی !!! خب چیزه ... دخترم بیا بریم تاریخچه ی اون مسجدرو برات توضیح بدم !!!
آرمیتا :![]()
این یه کوچولو از سفر نومچه ی من بود به اصفهووووون
زت زیاد ![]()
بی ربط نوشت : هيتلر به ناپلئون: ما براي شرف مي جنگيم ولي شما براي پول. ناپلئون:هرکسي براي چيزي که نداره ميجنگه
پی نوشت : اينقدر اين ياردان اينا گربه مو شکنجه دادن مجبور شد عمل پيوند سر انجام بده ... دکترا ميگن شايد جواب نده !!! دعا کنيد بتونه با شرايط جديد کنار بياد ![]()

@rmit@ 

