تبليغاتX
بياييد به هم بخنديم نه با هم

 

خانمي براي ديدن پسرش، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دستش بر نمي آمد و از طرفي، هم اتاقي پسرش هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد …
پسر که فکر مادرش را خوانده بود گفت :” من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم”!
حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش پسر آمد و گفت :” از وقتي که مادرت از اينجا رفته، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد؟ “
“خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد”.
او در ايميل خود نوشت :
مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده.”
با عشق، پسرت
روز بعد ، پسر يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود:
پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.
با عشق ، مامان

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 23 آذر1387 توسط  آرمیتـــــــا |

 

تروخدا یه نگاه به ادلیستش بنداز

 

اوباما رو تازه اد کرده ها 

 خاتمی رو چرا ایگنور کرده ؟؟؟

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 آذر1387 توسط  آرمیتـــــــا |