تبليغاتX
زندگی یک لطیفه ی کیهانی ست
 

 دیروز که داشتم برمیگشتم خونه مامانم زنگ زد بم که سر راه نون بگیر بیار ! وقتی رسیدم به نونوایی دیدم خیلی شلوغه منم حال نداشتم صبر کنم. رفتم جلو یه آقا مهربونه اونجا بود بهش گفتم میشه من ۵ تا بگیرم برم خیلی عجله دارم  ...   (شکلک یه دختر مظلوم و موذی ) !

آقاهه گفت چرا نمیشه دخترم ! آقای شاطر ( شایدم شاتر ) ۵ تا نون بدین به این خانوم دکتر عجله دارن!!!

اینقده خوچم اومددددددد  :)))

 

 

× نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 توسط  آرمیتـــــــا |

 

نشسته بودم پشت میز سرم تو کتاب بود یهو دیدم یه چیزی بدو بدو از روی جمله ها رد شد و رفت! فک کردم اشتباه کردم، سرمو چرخوندم طرفش دیدم اوشون که رد شدن یک فروند سوسک از نوع بالدارش بودن! اصن وقتی دیدمش یه ذوقی کردم که نگو :) منم عادتمه وقتی خیلی ذوق میکنم جیغ میزنم! 

باور کنین سوسکه قده خودم بود ! داشت سرخوش و خجسته رو میز راه میرفت!!! خیلی خودمونی  واسه خودش هرجا میخواست میرفت که آدم دلش میخواست فداش بشه :))

منم رفتم زیر میز که یه وقت احساس رودرواسی نکنه همه جارو راحت واسه خودش بگرده! مامانم از توو هال داد زد با دمپایی ت بزن توو سرش دیگه !!! از همون زیر میز یه نگاه به تو هال انداختم دیدم مامان رفته آویزون لوستر شده !!! گفتم مامان بالداره برو زیر مبلی چیزی پناه بگیر :)

دیدم امیدی به مامان نیست اصلااااااا ! یواشی یه جوری که آقا سوسکه متوجه نشه از زیر میز اومدم بیرون دوییدم طرف هال! برگشتم دیدم داره با عصبانیت نیگام میکنه ! یه شاخک راستشو بعدش یه شاخک چپشو واسم تکون داد که زرشک فک کردی نفهمیدم رفتی سوسک کش بیاری ! بعدش بدو بدو فرار کرد !

وقتی برگشتم اثری از آثارش نبود ! کل ِ حشره کش رو خالی کردم تو هوا و قبل اینکه خودم بیفتم بمیرم رفتم بیرون درو بستم !!! بعد یه ساعت برگشتم تو اتاق ... خوشحاااال بودم که شرش کم شده :)

داشتم یه سری کلمه حفظ میکردم ... سرمو گرفتم رو به بالا که تو ذهنم دوره شون کنم که یهو دیدم سوسک زشته سیاه بدترکیب پتیاره رفته بود رو دیوار ذل زده بود به من ! منم بلادرنگ ! دمپاییمو درآوردم شوت کردم طرفش و رفتم زیر میز ! وقتی سرمو آوردم بیرون دیدم عین اعلامیه چسبیده به دیوار! بسی خوچحال شدیم که نگوووووووووووووو !

 

× نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 اردیبهشت1388 توسط  آرمیتـــــــا |

 

من یه اخلاقی دارم که خیلی چیزای باد آورده بهم میچسبه. یعنی  اینقده کیف میکنم که حد نداره! چند وقت پیش، دقیق یادم نمیاد شاید پارسال بود یه اسکناس خارجی اومد دستم !  اینکه چطور به من رسید دیگه بماند، اهمیت چندانی نداره. فقط بگم پیداش نکرده بودم، دزدی هم نبود ! مهم اینه رسید و حالا صاحبش من بودم! لیر ترکیه بود،  سریع زوم کردم رو مبلغش. یه دونه یک داشت یه عالمه صفر جلوش بود ... دل تو دلم نبود ببینم چقدر میرزه ! میدونستم ترکیه از واحد پولش یه تعداد صفر حذف کرده ولی گفتم شاید اسکناسش چاپ جدید باشه. اگه هم قدیمی بود این قدر صفر داره که 10 تاشم کم بشه باز یه عالمه صفر باقی میمونه !  فرداش بردمش صرافی که چنجش کنم به ریال مقدس خودمون ! 14 هزار تومن ازم خریدش. فکر میکردم خیلی بیشتر از اینا بیرزه ولی خب فقط فکر میکردم ...

امسال دوباره تاریخ تکرار شد ... یه اسکناس خارجی دیگه اومد دستم ! البته به یه روش دیگه که با پارسالیه فرق فوکوله. که البته بازم روشش زیاد مهم نیست ولی همین قدر بگم که پیداش نکرده بودم، دزدی هم نبود !  اسکناسه مال کره بود ! یعنی روش نوشته بود بانک کره ! مبلغش 10000 تا بود ... ده هزار تا چی! منم نمیدونستم ! این دفعه گفتم برم تو اینترنت اول قیمتشو درارم که دیگه مثل پارسال نخوره تو ذوقم ! بعد کلی تحقیق و تفحص فهمیدم این کره ایا هم مثل ما ریال و تومن دارن. واحد پولشون "وون" . که هر وون برابر 100 "چون" . بعد دیدم نوشته ارزش هر وون برابر یه دلار آمریکاست! سریع اسکناسرو زیر و رو کردم ببینم وونه ! چونه! کوفته !  یهو دیدم نوشته 10000 وون!  یعنی 10 میلیون تومن ما ارزش داشت

همون موقع قلبم از جاش دراومد افتاد کفه اتاق. دوییدم برم صرافی که پامو گذاشتم رو قلبم که کف اتاق افتاده بود. له شد :(

رسیدم صرافی. اعتماد به نفسم شده بود در حد تیم ملی، تا رفتم تو مغازه پولمو نشون دادم گفتم میخوام اینو چنج کنم،  تراول بدین بی زحمت!  آقاهه خیلی شوخ بود، گفت ۱۰ وون میشه ۱۰ هزار تومن. گفتم نه بابا اشتباه میکنین ۱۰ هزار وونه، گفت نه ۳ تا صفر از واحد پولشون کم شده، اسکناست قدیمه!

فک کنم سال دیگه یه اسکناس ۱۰۰ بیلیونی مال آنگولا میاد دستم.  که موقع فروختنش باید ۲۲ تا صفر ازش کم کنم بعد یه عدد منفی در میاد بعد باید یه چیزی هم دستی بدم! ولی سال بعد حتما میگم از کجا اومده :)

 

× نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 توسط  آرمیتـــــــا |


جناب آقای سلحشور من اصلا کاری ندارم که بیست میلیارد مملکت را هدر داده ای و اصرار داری که شش میلیارد است. و از اینکه خیال مردم را نسبت به یوسف و قصه زیبایش خراب کرده ای ناراحت نیستم .
و به رگ غیرتم برنمی خورد که ساق پای زلیخا و گردن زن یوذارسیو پیداست.
و از این که اردلان به جای جبرییل بازی می کند خنده ام نمی گیرد.
و از این که خیال می کنی از همه علما و فضلای قم باسوادتری و می توانی بفهمی کدام روایت صحیح است و کدام خراب و جواب سبحانی و شیخ حسین و… را با قدرت تمام می دهی هیچ خیالی ندارم.
و مطمئن باش از این که هنوز نمی دانی زبان معیار چیست و گونه های زبانی چیست از تو انتقاد نمی کنم.
و تعجب نمی کنم وقتی یک برده بی سواد می گوید ” کاهنان ما را به استعمار کشیده اند و مانع توسعه یافتگی مملکت مصر شده اند ”
و یا مسئول آن دو سیلویی که قرار است هفت سال گندم را نگهداری کنند به کسی می گوید ” نام شما در لیست نیست ” .
و به من چه که نمي دانی آن زمان نمی گفتند ” سوریه ”
و اهرام مصر بعد از یوسف ساخته شده اند.
و اصلا به من چه که زلیخا جوان شد را از کجا درآوردی.
کسی کاری ندارد که روایت شما توراتی است نه قرآنی .
از این که پرتقال تامسون را جای ترنج به خورد زیبارویان مصر می دهی.
و موش پلاستیکی را جای موش واقعی بازی می دهی گله ندارم.
من گله نمی کنم چون جوابت این است که این آقا نماز نمی خواند و غرض مرض دارد.
و کاری ندارم که یعقوب از هزار کیلومتری بوی یوسف را می شنود ولی از نزدیک نمی داند کدام یوسف است.
و یوسف یک قسمت عالم الغیب است و یک قسمت هم سلولی اش را نمی شناسد.
و از این که یک گله بیست گوسفندی را یازده چوپان می رانند شگفت زده نیستم.
و از این که یعقوب یک آدم جاهل و احمق نشان داده شد نمی پرسم در حالی که زلیخا عارفی بالله بود که حقایق عرفان را درک کرده بود ولی یعقوب هنوز اسماعیلش را ذبح نکرده بود.
فقط یک سوال مهم دارم . این گفت و گو و محاوره زیر را که در حد اعجاز است از کجایت درآورده ای؟


یعقوب : آه آنها چیستند . کوهند یا تپه.
یکی از بچه های یعقوب : نه آنها اهرام مصرند.
یعقوب : اهرام مصر؟
یکی از بچه ها : آری اهرام و این ها ساخته دست بشرند.
یعقوب : اوهوم.


 

× نوشته شده در تاريخ یکشنبه 20 اردیبهشت1388 توسط  آرمیتـــــــا |

 

يه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن. کلاغه سفارش چايي ميده چايي رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو مي پاشه به مهموندار ! مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟ کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي! چند دقيقه ميگذره باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده باز يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار! مهموندار ميگه : چرا اين کارو کردي؟ کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي ! بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش ميگيره ...
خرسه که اينو ميبينه به سرش ميزنه که اونم يه خورده تفريح کنه ... مهموندارو صدا ميکنه ميگه يه قهوه براش بيارن قهوه رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار! مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟ خرسه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي! اينو که ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپيما ميبرن که بندازنش بيرون. خرسه که اينو ميبينه شروع به داد و فرياد ميکنه ...
کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه: آخه خرس گنده تو که بال نداري مگه مجبوري پررو بازي دربياري !!!

 

 

× نوشته شده در تاريخ شنبه 19 اردیبهشت1388 توسط  آرمیتـــــــا |

 

 

 

 



ادامه مطلب...
× نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 توسط  آرمیتـــــــا |

 

یك آقاى اهل دلى ، به رحمت خدا رفته بود و راهى آن دنیا شده بود . در آن دنیا ، در پیشگاه عدل الهى، اعمال خوب و بدش را در ترازوى نقد گذاشتند و او را به سبب اهل دل بودنش شایسته ى آن دانستند كه به بهشت برود و فرشته اى از فرشتگان بارگاه كبریایى، دستش را گرفت تا او را به بهشت ببرد. این آقاى اهل دل ، وقتیكه مى خواست وارد بهشت بشود ، متوجه شد كه یك آقاى پیر مرد سپید مویى، دم دروازه ى بهشت نشسته است و شباهت غریبى به رضا شاه دارد.

با خودش گفت : این آقا چقدر شبیه رضا شاه است!

فرشته گفت : خود رضا شاه اس!

پرسید : مى توانم چند كلمه اى با او حرف بزنم

فرشته گفت : چرا كه نه ؟

آقاى اهل دل ، خودش را به رضا شاه رساند و سلامى كرد و گفت : ببخشید كه مزاحم تان میشوم قربان ! شما توى بهشت چیكار میكنید ؟

رضا شاه گفت : والله! ما تا همین چند سال پیش توى جهنم بودیم ، اما از بس ملت ایران گفته اند ' خدا پدر شاه را بیامرزد، به امر الهى ما را به بهشت آورده اند .

آقاى اهل دل پرسید : خب، چرا دم در نشسته اید ؟

رضا شاه گفت : والله ! از خدا كه پنهان نیست، از شما چه پنهان، بیست سال پیش وقتیكه ما وارد بهشت شدیم ، یك دل نه صد دل عاشق یكى از فرشتگان بهشتى شدیم ، اما قانون بهشت این است كه بدون ازدواج نمى توان به وصال هیچ فرشته اى رسید . حالا بیست سال است كه من اینجا ، دم در ، نشسته ام ، و هیچ آخوندى وارد بهشت نمى شود كه صیغه ى عقد مان را جارى كند!

 

× نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 توسط  آرمیتـــــــا |

 

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه راننده جیغ زد کنترل ماشین رو از دست داد نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس از جدول کنار خیابون رفت بالا نزدیک بود که چپ کنه اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد  برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: هی مرد دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن من رو تا سر حد مرگ ترسوندی مسافر عذرخواهی کرد و گفت من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه  راننده جواب داد : "واقعآ تقصیر تو نیست امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم!!!

 

 

× نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 توسط  آرمیتـــــــا |
 

یه مرد خیلی خجالتی میره توی یه كافه تریا. چند دقیقه كه میشینه توجهش نسبت به یه دختر خوشگل كه كنار میز بار نشسته بوده جلب میشه. مرد نیم ساعت با خودش كلنجار میره و بالاخره تصمیمشو میگیره و میره سراغ دختر و با خجالت و آروم بهش میگه: ممم... میتونم كنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم؟ یهو دختر داد میزنه: چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابم !!!

همهء مردم برمیگردن و چپ چپ به مرد نگاه می كنن !!! مرد سرخ میشه و سرشو میندازه پایین و با شرمندگی میره میشینه سر جاش...

بعد از چند دقیقه دختر میره كنار مرد میشینه و با لبخند میگه: من معذرت میخوام. متاسفم كه تو رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ التحصیل روانپزشكی هستم و دارم روی عكس العمل مردم در شرایط خجالت آور تحقیق می كنم!!!

یهو مرد داد میزنه: چی؟! منظورت چیه كه 200 دلار برای یه شب می گیری؟

 

× نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 توسط  آرمیتـــــــا |