تبليغاتX
زندگی یک لطیفه ی کیهانی ست
 

دیشب رفتیم یه تئاتر !!! از این کمدی موزیکالا که همش آهنگ و رقص و دنس و این حرفاس !! همه شوخی هاشونم پایین تنه ایه !!! اسمش "شانس در استدیو" بود ... اگه شد حتما برین ببینین ! حین اجرای برنامه چون خیلی آهنگای قِردار گذاشتن چندتا از تماشاچی های خانوم هم روسری رو دراوردن و شروع کرد رقصیدن!!!  

خب من دچار تناقض شدم ! البته اون لحظه نه هااااا !!! اون موقع فقط داشتم کیف میکردم، الان که دارم بش فکر میکنم متناقض شدم !!! مملکت ما شده یه بام و دو هوا ! تلویزیون مرتب تبلیغ دین و ایمان و گداپروری میکنه ولی تو اجتماع اصلا از این خبرا نیس!!! البته فک نکنین من خیلی مذهبی هستمااا ! من به حجاب خانوما اپسیلونی اعتقاد ندارم ولی میگم آخه چرا به خودمون دروغ بگیم یعنی بهتر بگم چرا اینقدر بهمون دروغ بگن !!!

ظهر ها یه خانوم میاد تو تلویزیون درس اسلامی میده که فقط و فقط یه دماغ ازش پیداس! یعنی این قیافه ی کریه شده نماد زن ایرانی !!! مردم برا این حرفا تره هم خورد نمیکنن !!!  همیشه سعی بر این بوده که همه چیز رو اونجوری که نیس نشون بدیم !!!

خب بهتر از رو منبر بیام پایین !!!   به قول یه افغانی تو برنامه ی دیشب اومده بودم رها کنم !!! البته اعتراضم رو !!!

 

 

× نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 تیر1388 توسط  آرمیتـــــــا |
 

های اوری بادی؟ آر یو اوکی؟ خیلی میسِتون بودمااااااا ولی چون دیدم خیلی اصرار کردین که برگردم دیگه دلم نیومد روتونو زمین بندازم !! فکر نکنین امتحان دادمااا! نیاین بپرسین چی شد !!! یه ماه دیگه هنوز مونده !

ولی دیگه به شدت ترس بر من مستولی گشته ! رفتم یه عالمه قاقالی پسپر دار واسه خودم خریدم که حسابی به حافظه م کمک کنه !!! دیگه الآن من حسابی خُف شدم ! کن یو اسپیک اینگلیش؟ آی ام اِ بلک بُرد :)

اصن من بدون این جیگر بابا نمیتونم زندگی کنم !! بلاگمو میگم ! خب هر غلطی بکنم باید بنویسم دیگه ! ممکنه بعدا یادم بره !!!

واسه يه آدم خوابالوي امتحان‌دارِ درس‌نخونده‌ي بي‌حوصله دعا مي‌كينن كه.نه؟ مشغول‌ضمه این اگه نکنین !!!!!

چرا خوابالو ؟ منُ تصور كنيد هر شب ساعت حدودای ۳، چار‌زانو نشستم ... قيافه م عین این بدبخت بیچاره ها که دیگه به ته خط رسیدن !!! ،با افتادگي پلك  دارم خيلي جدي فكر مي‌كنم پشه‌ها هم حق زندگي دارن يا نه؟ یه جوری میشه این حق رو ازشون گرفت ؟ آخه خدااا چراااا

اینا هر شب میان سیر و پر میشن فردا میرن دوستاشونم میارن !!! خب آخه همه ی امواتمو آوردن جلوی چشم ایناااا !!! یعنی وقتی شب میشه و موقع خواب به اندازه ی تمام غم بشریت افسرده میشم !!! ترجیح میدم تو این گرما سرمو بکنم زیر پتو و گرما رو به جون بخرم ولی از شر این موجودات وقیح و بدذات نجات پیدا کنم ! امروز صبح وقتی بیدار شدم و  پتو رو دادم کنار یهو دیدم یکیشون سرشو گذاشته رو بالشت کنار من و  آروم  ِ آروم خوابش برده بود !!! شیکمش حسابی باد کرده بود !!!! وقتی اون همه خون بدنمو تو شیکم باد کردش دیدم اشک ذوق تو چشمام حلقه زد !!! ولی خوابش خیلی سبک بود سریع بیدار شد و شکم به اون سنگینی که عین این خانومای پا به ماه شده بود رو جمع و جور کرد و با بدبختی بال گرفت رفت !!! به جون خودم تو هوا اصلا تعادل نداش!!! خب یکی نیس بگه کاه از خودت نیس کاه دون که از خودته !!! 

حالا امشب حقشو میزارم کف دستش !! قیافه ش قشنگ یادمه !! حالشو میگیرم !

 

 

× نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 تیر1388 توسط  آرمیتـــــــا |


اومدم که باهاتون خداحافظی کنم ! آخه دیگه امتحانم نزدیک شده و من عزمو جزم کردم که خرررررررررخونی کنم! 

وبلاگم داره میره که واسه یه مدتی خاک بخوره ... ولی قول میدم به محض برگشتن حسابی گردگیری کنم ...

یه جک باحال! یه بار یه آبشاره رژیم میگیره تف میشه

 برام دعا کنید !

فعلا خداحافظ ...




× نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 18 تیر1388 توسط  آرمیتـــــــا |
 

یاد یه خاطره ای افتادم که پارسال همچین وقتی اتفاق افتاد !

زمان: پارسال ۱۳ رجب روز تولد حضرت علی و روز پدر ...

ساعت ۷ صبح بود و من در خواب ناز به سر میبردم که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره :ووووووووووووو  ووووووووووووووووووووووو وووووووو وووووووووووو

یه چشمی نگاه کردم میبینم دایی جان محترم پشت خط تشریف دارن! 

دایی: پاشو حاضر شو میام دنبالت بریم کوه ...

من: بلهههههههههههههههههه !!! من خوابم میاددددددددددددد

دایی: چی چی خوابم میاد ! داری میترکی از چاقی !!! من ۵ دقیقه دیگه اونجام ... هیچی هم با خودت نیار من همه چیز آوردم!

من: نه ببین دایی جان من دیشب دیر خوابیدم ...  الو الو الوووووووووووووووو

گوشی: بوق بوق بوق

من:

و من بازم چشمامو میبندم و میخوابم ...

دقیقا ۵ دقیقه بعد دوباره گوشی زنگ میخوره ! وووووووو وووووووووووو ووووووووووووووووووو

دایی: من دم درم

من: دایی جان بخدا من میدونم شما برای چی اومدین دنبال من که امروز تو خونه نباشم و غصه نخورم! ولی بخدا ۷-۸ سالی میشه که دیگه عادت کردیم به روز پدر و نبودن ...

دایی: حرف اضافی موقوف ... بیا پایین

من: اومدم

مکان: دامنه ی کوه !!!

دایی: بیا این کوله پشتی رو تو بگیر این یکی هم من میارم !

من در حالی که کوله پشتی رو میندازم پشتم ۴۵ درجه کمرم رو به عقب خم میشه !

من: دایی جان چرا این قدر سنگینه !!! چی توش گذاشتی !!!

دایی: حرف نزن بیا بالا تنبل !

مکان:  وسطای کوه !!!

من: دایی کمرم شکست ... مردم از گشنگی بیا یکم استراحت کنیم !!!

دایی: راه بیا غر نزن !

مکان: قله ی کوه

من: دایی به جون خونم اگه یه قدم دیگه راه بیام !

دایی: خب باشه بیا صبحانه بخوریم !

دایی چون عادت داره زیاد بره کوه همیشه مجهز میره ... آتیش درست میکنه چایی دودی رو آماده میکنه و بساط نیمرو و...

دایی: اون روزنامه رو از توی کوله ت درار پهن کن به جای سفره ... ۴ تا سنگ هم توشه در بیار بچین دورش که باد نبرتش !

من:  

من:  

من: چی !!!! دایی من این همه راه سنگ با خودم آوردم بالا؟؟؟ 

من: دایی چرا این کارارو با من کردی  

دایی: تنبل ! چاق ! اومدو سنگ نبود !

من:

با همه ی این شرایط ولی نیمرو تو اون هوا و ارتفاع خیلی چسبید ... موقع برگشتن دایی دوباره سنگارو چید تو کوله پشتی و داد دست من که بیارمش !!!

 

× نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 تیر1388 توسط  آرمیتـــــــا |
 

خب دیگه چه خبرا ؟؟

دیدین اینا که هیچی ندارن بگن هی تند تند میگن خب دیگه چه خبرا !!! الان منم دقیقا تو اون وضعیت قرار دارم ! استرس همه هیکلمو گرفته ... فقط خواستم یه چیزی بنویسم بلکه یکم حالم بهتر شه و بتونم فکرامو جمع و جور کنم ! ۲ ماه دیگه امتحان دارم ! البته کمتر از ۲ ماه ولی خب هی میخوام ببینم میتونم یه کاری کنم بیفته عقب تر ! چون اصلا آماده نیستم براش ! یعنی رک بگم که گاو پیش من افلاطونه !

الان نمیگم چه امتحانیه !! اگه قبول شدم و نمره ی خوب گرفتم میگم وگرنه که هیچی ! بگم که بعدش که گند زدم ( که قطعا گند خواهم زد) بهم بخندین !!!    اهکی...

تا اونجا که یادم میاد من همه ی عمرم تو استرس گذشت !  این طوری خیلی بده ها! باعث میشه آدم هیچ وقت از داشته هاش به خاطر چیزایی که میخواد به دست بیاره لذت نبره  ... بعد که به خواسته هاش رسید تا میاد ازشون استفاده کنه دلش یه چیز بزرگتر میخواد و همه ی زندگیشو میزاره که به اون برسه ...

فرداشب عروسی دعوتیم ! وااااای بدتر از این نمیشد !

 

خوووووووب نگفتین دیگه چه خبرا ؟!!!

 

 

× نوشته شده در تاريخ شنبه 13 تیر1388 توسط  آرمیتـــــــا |
 

این روزا زیاد دارم بلاگ آپ میکنم ولی خب یه چیزائی هست که اگه بمونه بیخ گلوی آدم اصلاً خوب نیست !

به حول و قوه الهی ما هوش و حواس و حافظه مون رو هم به کل از دست دادیم ... به چند تا باطری نیم قلمی جهت نصب در حافظه ی کوتاه مدت نیازمندم و یه چهار پنج لیتر وایتکس، برای پاکسازی ِ حافظه ی طولانی مدت چون  همه ی مِموری م پر شده!

بهر حال حافظه ی من در حال ته نشین شدنه و هیش حالش خوش نیست ... تلفن رو برمیدارم، شماره میگیرم! یادم میره با کی میخوام صحبت کنم ! صحبت میکنم، قطع میکنم ... یادم میره چی گفتم !!! از ماشین پیاده میشم، نیم ساعت بعد خوچحال خوچحال میام میبینم یادم رفته دراشو قفل کنم! قرار میزارم یادم میره ! قول میدم فراموش میکنم !  از بحث ها و حرف ها و بلاگ ها و چت هام، هیچی تو ذهنم نمیمونه !!! 

 پُسپُر باید بخورم ؟؟؟؟؟ چه گِلی به سرم بگیرم ؟

مُردم از بس هرکی بهم گفت چه خبر گفتم سلامتی ! خب چیزی یادم نمیاد چیکار کنم ؟ به جاش حافظه طولانی مدتم توپه توپه ! دوران نوزادیمو یادمه قشنگ !

 طولانی مدته، اینوری غش کرده ... کوتاه مدته، اونوری ...

دستم به دومنتون یه کاری واسم بکنین !!!  دارم از دست میرم  ...

پ.ن : آها راستی یه چیزی ... ! هیچی ولش یادم رفت !

 

 
× نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 تیر1388 توسط  آرمیتـــــــا |

 

اصن من هرجا میرم شانسم بدو بدو میاد دنبالم خیلی وقتا هم ازم میزنه جلو ! کلا میخواد همه جا نقش تاثیر گذاری داشته باشه !! امروز میخواستم از پله برقی مترو برم بالا که یه خانومی جلوی من بود و هی لفتش میداد تا سوار شه ! معلوم بود میترسه ولی خب چون خیلی پله هاش زیاد بود هرجور بود خودشو راضی کرده بود که با پله برقی بره بالا ! بالاخره با هزار سلام و صلوات پاشو گذاشت رو اولین پله بعد نمیدونم چی شد تعادلشو از دست داد و یه چرخ زد و نزدیک بود بخوره زمین که دستشو دراز کرد یه جایی رو بگیره که نیفته ! و چه چیز محکم تر و استوار تر از دکمه ی مانتوی من که بتونه وزنشو تحمل کنه !!!

و من در حالی که یکی از دکمه های مانتوم کنده شده بود از مترو اومدم بیرون ...

 

 

× نوشته شده در تاريخ یکشنبه 7 تیر1388 توسط  آرمیتـــــــا |
 

معمولا جمعه ها مامانو میبرم بازار میوه و تره بار که حسابی خریداشو بکنه تا دیگه تو طول هفته بیخودی بارکشی نکنه و هم خودش هم منو اذیت نکنه ! جمعه ی هفته ی پیش که هیچی، اصلا روحیه نداشتم نرفتیم! جمعه ی قبلش یعنی ۲۲ خرداد ! اولش شناسنامه به دست رفتیم رای دادیم ... بیچاره مامان نمیخواست بیاد من بزور بردمش ! گفتم این وظیفه ی هر ایرانیه که رای بده !!! کاش هیچ وقت این کارو نمیکردم ... هیچ وقت خودمو به خاطر این اشتباهم نمیبخشم !

خوووووولاصه رفتیم خرید کردیمو اومدیم چیدیم تو ماشین که یه دفعه مامان گفت ای وای یادم رفت بلال بگیرم ... برم سریع بگیرم و بیام !!! منم میدونستم اگه بره دو سه ساعتی منو تو اون گرما میکاره به خاطر همین گفتم تو بشین من میرم میگیرمو میام ... مامان گفت نگاه کن ببین دوون داشته باشه و فلان و فلان باشه و من گفت باشه باشه خودم بلتم

بعد از کلی عملیات کارشناسی ۱۰ تا بلال خریدم و اوردم و اون روز به خوبی و خوشی تموم شد ...

فردا صبح ساعت ۷ با صدای تلویزیون بیدار شدم و بدو بدو اومدم ببینم نتایج چی شد !!! که کل دنیا رو دو دستی کوبوندن تو سر من وقتی اون اعداد نجومی و تخیلی رو شنیدم !!!

واقعا حالم گرفته شده بود یعنی کم مونده بود گریه م بگیره !!! رفتم تو اتاق و دراز کشیدم که دیدم مامان هی صدام میکنه !!! هرچی میگفتم حوصله ندارم ولم کن ... میگفت تو یه دقیقه بیا بعدش زود برو !! 

وقتی رفتم بیرون چشمتون روز بد نبینه چشمم افتاد به بلالایی که خریده بودم و مامان پوستشونو در آورده بود و چیده بود تو سینی که نشون من بده !

[عکس1] و [عکس 2]

با اینکه خیلی ناراحت بودم ولی نمی تونستم جلوی خنده مو بگیرم با این گندی که زده بودم !!! شما هم اگه کارشناس خرید خواستین میتونین رو من حساب کنین! 

پ.ن: عجله نکنین به همه میرسه


 

 

× نوشته شده در تاريخ جمعه 5 تیر1388 توسط  آرمیتـــــــا |
 

امروز میخوام نظر خودمو راجع به بعضی وبلاگ ها و وبلاگ نویسا که رو اعصابن، بنویسم ! بالاخره اگه به عنوان بلاگم هم نگاه کنین نوشته بیایید به هم بخندیم  شما هم اگه خواستین برید به من بخندید!

 خب بزارین توضیح بدم که ببینین حق با من هست یا نه ! بعضی بلاگا خیلی تو استفاده از کدای جاوا و انواع و اقسام اسمایلی ها و گذاشتن عکس اونم تو حجم و سایز بزرگ افراط می کنند! یعنی وقتی میری تو سر گیجه میگیری ! یه قالب گذاشتن که به نظر من اگه یه سالن کبابی یا کله پزی بخواد وبسایت یا وبلاگ بزنه از این قالبای جک و جوات میزاره ! در بدو ورود که کلی تحویلت میگیرن و کلی خوش آمد و ول کام و این حرفاست بعدش هم باید کلی تعهد بدی که بخدا نظر میزاری و بازم میای و اینطوری نیست که بری دیگه پشت سرتم نگاه نکنی ... !!! خلاصه بعد از اینکه دیگه رسما افتادی به ... !!! میزاره بری تو ! الآن تو وبلاگی ...  اگه بلاگ شاد باشه از در و دیوار قلب و برف و ستاره و آی لاو یو و ماچ و بوسه ست که نثار آدم میشه ... ! اگه هم که غم ناک باشه اشک وشمع و آی هیت یو و قلب شکسته و تیر خورده ... !!! انواع اقسام ساعت و تقویم و فال حافظ و ... هم که چسبیده به در و دیوار ! بالا و پایین پیج هم نوشته رد میشه و یاداوری میکنه که نظر یادت نره ها !!! حالا تو اون شلوغی میری مطلبشونو با بدبختی پیدا میکنی ... یا حضرت عباس !!! یه خط دو خط که نیست !!! شونصد خط مطلب گذاشته و توش از همه نوع رنگ و سایز و فونتی استفاده کرده !!! حالا بریم سر متنی که گذاشته ! هر کلمه ده تا اسمایلی و هپی فیس بی ربط و با ربط کنارشه ... مثلا نوشته :

لباس پوشیدمبا ماشین رفتیم عروسی کلی زدیم و خوندیمو  رقصیدیم  و خیلی بمون خوش گذشت.Image Hosting by Picoodle.com

 

بعدشم که خوندی و نظرتم نوشتی میخوای بیای بیرون ... یه عالمه گود بای و آرزوی موفقیت و بازم بیا و این حرفا تا بالاخره از اون دیوونه خونه نجات پیدا میکنی !!! :)

حالا حق با من بود یا نه ! اینم بگم که منظورم بلاگ خاصی نبود ! همین طوری خواستم دور هم باشیم :)

گودی بای !

 

 

× نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 تیر1388 توسط  آرمیتـــــــا |

 

 

× نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 تیر1388 توسط  آرمیتـــــــا |

 

به به چه گلی چه بلبلی اون گنگیشک رو نگاه کنین ! شهر در امن و امان است دزدان همه رفتند !!! تلویزیون آقاهه رو نشون میده هم سن پدر بزرگ من، لم داده رو صندلی و چطور داره بستنی لیس میزنه و از آقای مجری تشکر میکنه به خاطر این امنیتی که ما داریم ... تو خود ژنو هم که بری این همه امنیت ندارن که ما داریم !!!

منم وقتی این صحنه های دوس داشتنی و گوگولی رو میبینم میگم : بع بع !!!

دوستم زنگ زده فردا میای بریم کوه ! یعنی اشک ذوق تو چشام حلقه زد وقتی این همه عِرق ملی رو تو این جوونا میبینم :) 

شاید من زیادی حساس شدم ! ولی نمیتونم با وجود این همه مرگ و میر که همشون هم سن و سالای خودم بودن بی تفاوت باشم ! درسته کاری ازم بر نمیاد ولی دیگه بشکن و بالا هم نمیندازم !!!

بی ربط نوشت : چند روز پیش رفتم نشستم سر میز ناهار یهو دیدم لیوان کمه ! داداشم یه دو سه متری با میز فاصله داشت گفتم تا ننشستی برو لیوان هم بیار. از اون فاصله شیرجه زد یعنی بهتر بگم پرواز کرد خودشو انداخت رو صندلی، با چنان ضربه ای خورد به میز که ظرف آب برگشت رو میز و آباش ریخت بعد گفت دیر گفتی دیگه نشستم :) 

 

 

  

× نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 تیر1388 توسط  آرمیتـــــــا |


دیروز بکلی ریخته بودم بهم حالم اصلا خوب نبود. هزار بار کلیپ کشته شدن ندا رو دیدم و اشک ریختم نفرین کردم که چرا اینو دیگه کشتین بی انصافا ... روز شنبه واقعا تهران تبدیل شد به یه جهنم که البته هرچقدر هم من ذکر مصیبت کنم بازم فقط کسایی که بودن و دیدن میفهمن من چی میگم. 

اصفهانیا یه ضرب المثل جالب دارن که میگه: آدم که میخواد گه بخوره حداقل گه یه آدم پلو خورو بخوره ! خیلی ببخشید که دیگه بی پروا هرچی میاد به دهنم میگم بزارینش به حساب ناراحتی بیش از حدم ... حالا این ضرب المثلو گفتم که بگم حالا که قرار کتک بخوریم کاش پلیس بزنتمون !!! نه یه سری آدم بی نام و نشون که معلوم نیست اصلا کین و از کجا اومدن !!! به خداوندیه خدا قسم میخورم چماق داده بودند دست یه پسر 15-16 ساله !!! اخه پلیس حداقلش تعلیم دیده میدونه چجور بزنه یا کجا بزنه  که طرف نمیره یا ناقص نشه ... نه اینکه زرتی مثل اینا بزنن تو سر و مغز مردم ... مگه قاتل پدرتونو دارین میزنین !!!؟!!!

چشمام شده دو تا کاسه ی خون ! نمیدونم چرا ... شاید بخاطر ترس و استرسیه که روز شنبه بهم وارد شد ... من نرفته بودم واسه تظاهرات ولی فقط رفتم بیرون ببینم جو چطوره که  یه دفعه دیدم چطور بهمون حمله کردند و منم با تمام وجود میدویدم که البته از یه ضربه ی باتوم بی نصیب نموندم !!! تعداد پلیسا و لباس شخصیا بیشتر از مردم عادی بود ...

از شدت ترس رفتیم تو یه پمپ بنزین که یه دختره گفت بیاین تو خونه ما. چند نفر دیگه هم اونجا پناه گرفته بودند. یکم صبر کردیم که ببینیم اوضاع کی آروم میشه ... ولی میدیدم چطور مردم رو له میکنند !

خیلی خوبه که آدم بتونه نظر و رای مخالف خودشم ببینه ! تا قبل از انتخابات با دوستایی که نظرشون با نظر من یکی نبود مشکلی نداشتم ... گرچه تو دلم به ریششون میخندیدم که دارن از چه ابلهی طرفداری میکنند ! ولی الان دیگه از تک تکشون متنفرم و همشون رو از لیست مسنجر و پیج 360 ام پاک کردم و اگه چشمم به چشمشون بیفته حتما تف میندازم تو صورتشون ...

خیلی روحیه م به هم ریخته ... پرخاشگر شدم، افسرده شدم و ... خدا کنه زودتر این روزای پر از کابوس تمو م شه ... که اگه هرجوری هم تموم شه با این خونایی که ریخته شد دل زخم خوردمون به زمان زیادی احتیاج داره تا یکم التیام پیدا کنه ...



× نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 تیر1388 توسط  آرمیتـــــــا |