بعد میگن چرا جوونا میرن خودکشی میکنن !!! چرا میرن معتاد میشن ! چرا ... خب قبول کنین سخته !!!
پ.ن: به به بــــــــــــه به ! چه قالب جیگری شد !!! خوشحال میشم نظر شما رو در مورد قالب جدید بدونم ، انتقاد ها اصلا پذیرفته نمیشه !!! ![]()
پ.ن: یه نفر تو گوگولی سرچ کرده "بیایید به خودمان بخندیم" بعد اومده تو بلاگ من ! به نظرتون من اینجا دیوونه خونه زدم ؟! ![]()
بعد از مدت زمان مدیدی من اومدم و منت بزارم به سر خانواده و کمک کنم و بعد از خوردن شام سرمو نندازم پایین و برم پی کارم و کمی ! "تاکید میکنم کمی" ! کمک کنم ! لذا ظرف ها رو جمع کردم که ببرم بشورم !!! تا اومدم دست به کار شود یهویی عشقم از جلوم رد شد ! عشقم ؟ بلـــــــــــــــــــــــــــــه ! درست حدس زدین ! یه سوسک بود !!! یه سوسک خوشگل و مامانی که من از فرط شوق و علاقه جیغ کشیدم و دویدم بیرون !!! مامانم سریع رفت و تق زد تو سرش مرد !!!
گفت حالا بیخودی بهانه تراشی نکن برو به کارت ادامه بده ! منم خب تو رودرواسی دوباره رفتم جلوی سینک ایستادم
تا اومدم شروع کنم
کات ! دوباره میگیریم !
یه سوسک دیگه بدو بدو رد شد !!! و من دوباره جیغغغغغغغغغغغغغغغ رفتم بیرون !!!
مامانم اومد ولی این دفعه پیداش نکرد که تق بزنه تو سرش ! هی هی هی !!! هه هه هه !!! ![]()
و منم که دیگه عمرا تا جنازه ی سوسک رو نمیدیدم نمیرفتم اون تو !!!
پس رفتم پی کارم و ظرفا موند واسه مامان ! هه !
چند روز پیش یکی از اقوام اومده بودن خونه ی ما و به ناگاه یادشان افتاد که قرصشان را فراموش کرده اند بیاورند ! خب چه کسی از ما کزت تر که برود و سریع از داروخانه ی سر کوچه تهیه کند و بیاورد! رفتیم داروخانه مذکور تا داروی مورد نظر را بگیریم نمیدانیم چه قرص خفـــنی سفارش داده بودند که بعد از تلفظ نام آن دکتر اول چیزی در گوش دکتر دوم زمزمه کرد و دکتر دوم سراسیمه به سمت دکتـــر سوم رفت!!! و دکتر سوم به همراه دکتر اول و دکتر دوم رفتند به اتاق دکتر چهارم ! خودمان دیدیم بقیه ی افراد داخل داروخانه به محض دیدن این صحنه چند متری از ما فاصله گرفتند !!! وقتی آقایون دکتر از اتاق بیرون آمدند چنان نگاهی به سر تا پای ما انداختند که نزدیک بود از فرط ترس و دستپاچگی به تمام قتل های تاریخ اعتراف کنیم!! و بگوییم عامل اصلی شلوغی های اخیر ما بوده ایم ! و اصلا قرار بود ما انقلاب مخملی راه بیندازیم ! در اینجا بود که وقتی دکتر قیافه مظلوم نمای ما را دید فرمود: اشکال نداره بهش بدین !!! ما نیز به نشانه تشکر چند میلی متری نیش خود را باز نمودیم !!! مردک نادان!! نزدیک بود قبض روح بشویم !!! اگه میگرفتنمان تک به تک تان را لو میدادم !!! ![]()
۱. نمیدونم من بیسوادم یا کیبوردم خره !!! تازگیا وقتی تایپ میکنم میبینم، یعنی خودم نمیبینم که، بقیه میبینن بهم میگن که یه عالمه غلط املایی دارم! میگن عروس رقص بلد نیست میگه زمینش کجه ... در نتیجه من که لیسانس دارم !!! بیسواد نیستم پس کیبوردم خره![]()
۲. ته دلم داشتم فکر میکردم (تعجب نکنید من سر و ته به دنیا اومدم مغزم رفته اون پایینا
) که اینجارو یه تغییراتی بدم.میخوام بکوبم تجاریش کنم.![]()
۳. میدونین فرق من با یه نوزاد چند ماهه چیه ؟ اون وقتی گند میزنه به خودش اونقدر عر میزنه! تا یکی بیاد تمیزش کنه ولی من با اینکه گند زدم تو کل زندگیم همینجوری ساکت دارم دورو برمو نیگا میکنم.![]()
۴. چند وقته وقتی میخوابم خواب میبینم با یه سری آدمای جدید هستم که گویا اعضای خونواده م هستن! همش فکر میکنم اینا یه تلنگر تو ذهنمه که شاید من تو بیمارستان عوض شدم !!! البته دقت کنید من گم نشدما خانواده اصلیم گم شدن. اگه نه پس کوشن؟چرا من هستم و اونا نیستن؟ دیدین ... اونا گم شدن ![]()
۵. این روزا من جز با عالم و آدم با کسه دیگه ای سر جنگ ندارم !![]()
۶. این چه صیغهایه که ملت همه فکر میکنن گوشی موبایل هم یه چیزی مثل میل بافتنیه و باید حتما یه جفتش دستشون باشه تا كارشون راه بيوفته ؟؟؟
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟ استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟ شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است. استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.
هی من بهتون گفتم حافظه م ضعیفه ! تعطیله !!! هیشکی منو جدی نگرفت !!! هیشکی باورم نکرد !!! شما نباید بهم یاداوری میکردین برم ثبت نام کنم؟؟!! هان ؟! حالا خوب شد وقت امتحان گذشت و ثبت نام نکردم!!! خوب شد من گوله گوله اشک ریختم :( ؟؟!!!
توی کتابخونه نشسته بودم یه دختری اومده بود پیشم گفت زبان میخونی ؟! گفتم آره ! گفت برای امتحان ثبت نام کردی ؟ گفتم نه هنوز !!!! گفت نه هنوز ؟؟؟!!!! وقتش ۱۰ روز پیش تموم شد !!! من دیگه رسما داشتم سکته میزدم ! نشستم رو زمین گولی گولی عین دختر بچه ها گریه کردم !!! دوستام اومدن آرومم کنن که خب حالا عیب نداره، پیش میاد دیگه ! ۶ ماه دیگه امتحان میدی !!! منم میگفتم به همین راحتی ؟؟؟؟؟ ۶ ماه دیگه !!!! خووولاصه اون روز افسرده و پکر برگشتم خونه ، کامپیوترو روشن کردم یه آهنگ سیما بینا گذاشتم و شروع کردن به گریه کردن !!!! که چرا این حواس پرتی این طوری کار داد دستم !!!! ![]()
صبح فردا رفتم سازمان سنجش !!! دیدم بعلههههه آخرین زمانش آخر تیر ماه بود و من ۱۰ روز بعد خوچحال تازه فهمیده بودم !!!! آقاهه دلش واسم کباب شد !!! بعد یوهو شانسی نمیدونم آه دلم رفت تا عرش الهی !!! چی شد یه دفعه !!! بخشنامه اومد زمان ثبت نام بیشتر کردن !!!!
من این طوری شده بودم :
بی ربط نوشت: دیدین این روزا مد شده هرکی کتاب میخونه میاد تو بلاگش اعلام میکنه !!! کلی هم با خودش حال میکنه ! دیگه کم مونده این تبلیغات تو خیابونم که میخونن بیان اعلام کنن !!! خب منم که اصولا کم نمیارم !!! منم میخوام ادای رووووووووووووووشن فکری درارم داداچ
خب من که اهل کتاب متاب نیستم زیاد !!! البته درسی چراهاااا ولی رمان نمیخونم !!! فعالیت هنریم خولاصه شده تو دیدن تئاتر !!! باز دیشب رفتم یه دونه از اون باحالاشو دیدم !!! اینقده حاااال داد :)
دیشب دوباره رفتیم تئاتر البته از اون تئاتر جلفا نبودا که بزن و بکوب باشه و دیالوگاشونم همچین یه نموره دیمی و کیلویی باشه !!! تئاتری بود بس هنری و ... اگه بخوام از قشنگیش بگم همین قدر بدونین که بلیط تموم شد و دیگه یه عده نشستن رو زمین یه عده هم رو راه پله یه سری هم ایستاده بودن ! البته اهم اهم ما مهمون ویژه بودیم و در جایگاه وی آی پی نشستیم ... آره داداچ ما کلی آدمای مهمی بیدیم ! :)
حدود سه ساعت طول کشید اسمش هم "اهل قبور" بود ! خلاصه که هم خنده دار بود هم هنری ! بعدش که داشتیم بر میگشتیم صحنه ای دیدم بس ناگوار !!! فک کن حدود ۱۰۰ نفر اواخواهر* یه جا جمع شده بودن !!! من فکر میکردم محل تجمعشون پارک دانشجوهه !!! ولی اومده بودن یه پارک دیگه !!! اوا نگو بلا بگو :) !!! خیلی همچین جیگرررر و مامانم اینا بودن !!! همچین مژگونشون رو تکون تکون میدادن که قند تو دلم آب شده بود !!! این خبر محض اطلاع رسانی بود که اواخواهران محترمه برن اون پارکه !!! هرکی آدرسشو خواست یواشکی در گوشم بگه تا بش بگم :)))
حالا که بحث کشیده شد به اواخواهرا !!! من یه سوال برام پیش اومد ! به اون وریش چی میگن !!! اسم علمیشو میدونمااااا ... اسم همین طوری که شایع شده بین مردم چیه ؟!!! فک کنم به اونا بگن اوابرادر دیگه :) خلاصه که محل تجمع اوا برادرا هم میدونم ! اونام اگه خواستین بیاین تا درگوشی بگم بهتون !!:)
تو اتوبوس نشسته بودم که یدفعه خانومی رو دیدم چادرشو سفت گرفته بود بیخ گلوش و با یه چشم داش خانوما رو نگاه میکرد و با لهجه ی زیبای اصفهان برامون حرف میزد طوری که من احساس میکردم بلبل داره چه چه میزنه !!!
میگفت: " اَصِشا خُبـِـدون شد این آقای ا.ن اومَدِشو ز ِد تو دَهَنه هَمِدون!!! " !
پ.ن : اگه تونستین ترجمه کنین !! ![]()
*اواخواهر: مردی ست زن نما :)))))))))))))))))))))))
_ عروس خانم برای بار سوم می گم، آیا وکیلم که شما را با مهـریه ی شونصــد هزار سکه به عقد آقای داماد درآورم؟
+ با اجازه ی بزرگترا بـــــــــــــــــله!
_ داماد جان، وکیلــــــم؟
+ بــــــــــــــــــعععععع ............. له!
چقدر بعضی روزا روزای بدین ! از در و دیوار بد شانسی هوار میشه رو سر آدم !!! میدونین که من اصلا اهل غر غر کردن نیستما ! اصلا !!! ولی بعضی روزا دیگه ادم کم میاره ! دلش میخواد بشینه رو زمین گریه کنه !!! کی گفته صبح رفتم بانک و سیستم شتابش قطع شد و نیم ساعت یه لنگه پا وایسادم تا وصل شه !!! کی گفته صبح مترو توی تونل خراب شد و نیم ساعت همدیگرو نگاه کردیم و حرص خوردیم !!! کی گفته امروز مسوول کتابخونه کردمون بیرون و هدایتمون کرد به سمت پارکینگ !!! کی گفته ۳ ساعت تو ترافیک بودم !!! کی گفته خیابون ولیعصر پر مامور و گارد ضد شورش بود ! کی گفته من هر بار این همه مامور میبینم میخوام غالب تهی کنم !!! کی گفته از شدت ترافیک پیاده شدم و کل مسیر باقی مونده رو پیاده گز کردم ! کی گفته برگشتنی تو تاکسی بودم که تصادف کرد و پیادمون کرد اونم ساعت ۹:۳۰ شب! کی گفته بازم بقیه مسیر تاکسی نبود و منم ماشین شخصی سوار بشو نیستم و مجددا پیاده گز کردم ! کی میگه یه آقای نه چندان محترم دوس داشت منو تا دم در خونه مشایعت کنه !!! کی گفته من ترسیدم!!! کی گفته وقتی رسیدم خونه قلبم مث گنگیشک تند تند میزد !!! کی گفته الان که اینارو نوشتم یه بار کلش پرید ولی من مصمم بودم که دوباره بنویسم !!! کی گفته من الان این شکلیم !!! ![]()
میبینم که بعد از یه مدت طولانی یعنی حدود یک ماه سیستم اس ام اس تهران بزرگ راه افتاد! زین پس هر گونه پیامک حاوی جک ! لطیفه ! مسخره بازی ! احوال پرسی و ... اکیدا ممنوع و مکروح میباشد و حکم محاربه با امام زمان را دارد!
همچنین نوکیا و سینما و هرچی که تو تلویزیون تبلیغ میکنه تحریمه از طرف مردم !
این یه مبارزه ی مدنیه ! جدیش بگیرین ...
محمدیاش صلوااااااااات ...
چند وقت پیش با چند تا از دوستام قرار گذاشتیم که ناهار بریم بیرون، هیچ وقت از رستورانایی که یه نفر دم در وایساده خوشم نمیومده! اگه یکی این ور وایسه یکی اون ور که دیگه هیچی! مشمئز میشم! خب اینا حقوق میگیرن دیگه!!! پولشونم باید از جیب من و شمای نوعی بره !!! رو این حساب اصلا با این قضیه حال نمیکنم! خلاصه رفتیم یه رستورانی که تا بحال نرفته بودیم! در بدو ورود 25 نفر آدم جلوی پامون بلند شدن و اومدن استقبالمون !!! اون لحظه با دیدن این صحنه تو چشمای ما چیزی جز پشیمانی دیده نمیشد! تو چشمای اونا هم میدیدی که دارن به حماقت ما میخندن! و میگن هه هه هه دیدی گول خوردی ؟!
ولی دیگه آب ریخته رو نمیشد جمع کرد ! کاری بود که شده بود و باید میرفتیم تو !
یه مِنو دادن دست ما که کاش نمیدادن! خیلیییییییی گرون بود !!! حال هیش کدوممون خوب نبود ! به اجبار یه لبخند احمقانه و تصنعی رو لبمون بود و مِنو رو نگاه میکردیم ! البته بیشتر قیمتا رو !!! ای کارد بخوره به اون شیکمم ! اینا طلا رنده میکنن تو غذاشون ؟؟؟!!! شماره اونجا که با گرونی مبارزه میکنه چنده ؟؟؟؟!!! غیر از ما 10 نفر دیگه اونجا بود که معلوم بود مثل ما رکب خوردن ! حال عمومی هیش کدوم از اونا هم خوب نبود !![]()
منو رو زیر و رو کردم تا دیدم اون پایین نوشته مینی پیتزا !!! به یه قیمت که 10 نفر میتونستن باش چلو کباب سلطانی بخورن! چاره ای نبود، از اون ارزون تر چیزی پیدا نکردم ! همونو سفارش دادم بیارن ! بقیه هم یه چیزی تو مایه های سالاد و سبزیجات و این چیزا سفارش دادن ! پیتزای منو که آوردن! یه بشقاب بزرگ اندازه ی یه سینی وسطش یه پیتزا بود قد یه کیک یزدی !!! آخه نامردا بزارین یک صدم پولی که میگیرین حلال باشه !
خووووولاصه وضعیتی بوداااا !!! تا میومدیم تکون بخوریم 3 نفر کنار میز بود ! یکی در نوشابه باز میکرد ... یکی نوشابه میریخت تو لیوان! یکی لیوان رو میداد دستت ! اَه بدش به من دیگه ! چقدر ادا دارین شماهاااا !!!
بعد که غذا رو خوردیم یعنی بهتر بگم کوفت کردیم ! صورت حساب رو آوردن !!! یعنی اون لحظه با دیدن قیمت غذا بعلاوه هزینه ی سرویس هایی که بهمون دادن من رسما ۴۵٪ از بطن چپ قلبم از کار افتاد !!! بقیه هم فکر کنم اوضاع بهتری نداشتن!!! خوووولاصه که وقتی اومدم بیرون دیگه پشت دستمو داغ کردم برم همچین جاهایی :)

