تبليغاتX
زندگی یک لطیفه ی کیهانی ست

 

زندگی ام آنقدر خالی و صراط مستقیم هست که چیزی برای عرضه ندارم. البته به علاوه ی روزهای کسل کننده ی درس خواندن برای امتحان بعدی و از بر کردن لغت هایی به غایت دشوار و نفس گیر برای امتحانی به غایت مزخرف و دهن آسفالت کن ! انگار کن امتحانی را با تست های ۷ گزینه ای که امیدوارم خدا پدر و مادر و جد و آباد طراحان سوالات را نیامرزد ! و با صدام محشورشان کند ! نه این طوری دلم کامل خنک نمیشود ! با بن لادن ! نه باز هم سر کیف نمیایم ! آهان با دکتر (!) محشورشان کند ! این طوری به شدت کیفور میشویم ! یعنی ۳۰۰۰ تا لغتی که من باید تا یک ماه آینده از حفظ کنم به شرافتم قسم یک بار هم در زندگی ام کاربرد نخواهد داشت ! ولی فعلا که دور، دوره آمریکای جنایت کار است و ما باید به هر سازی که آن ها میگویند برقصیم !!! چشممان کور و دندمان نرم حفظ میکنیم ! ولی کاش حداقل با حفظ کردن این همه لغت میتوانستیم کاری از پیش ببریم ! افسوس و صد افسوس که با شونصد میلیون تا لغت هم نمیتوان کاری کرد ! چه کسی باورش میشود سوالی که در آن پرسیده شده رابطه ی خرگوش با شتر مرغ معادل با کدام یک از روابط زیر است، جوابش میشود جوراب با آبپاش! بگذار پایم برسد به کشورشان ! دهنشان را سرویس میکنم ...! کاری میکنم کارستان ! آن مجسمه ی آزادیشان را شبانه خراب میکنم تا بفهمند مهد آزادی کجاست ! البته از حق هم نگذریم در این امتحان که پیش رو داریم یک بخش ریاضی هم دارد که با این  بخش بهمان خوش میگذرد ! مخصوصا که رشته مان هم ریاضی بوده است و سوال های این قسمت برایمان حکم گلابی دارد ! تنها امیدمان هم به همین بخش است ! فعلا همین ها را داشته باشید تا بعد ...

زت زیاد !

 

× نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 شهریور1388 توسط  آرمیتـــــــا |
 

بالاخره اولین امتحان رو دادم تموم شد. انگار یه بار سنگین از رو دوشم برداشتن ...

امروز رفتم سازمان سنجش امتحان تافل ای بی تی بدم . دیشب ۲ لیوان گل گاو زبون خوردم که کاملا ریلکس باشم. اتفاقا خیلی هم عادی و راحت بودم همش واسه خودم خوش حال خوش حال تو خونه قدم میزدم انگار نه انگار که ۵ ماهه دارم خودمو میکشم واسه این امتحان ! شب که رفتم بخوابم همه چیز خیلی خوب و عادی تا ساعت ۳ گذشت که یهو یه آقا پشه اومد پیش گوشم ویز ویز کردن ! گفتم خون سرد باش میره خودش ! نشون به اون نشون که ما تا ساعت ۷ صبح کتک کاری کردیم ولی نرفت که نرفت !!! دیدم اون که نمیره پس من باید برم !!! بلند شدم کم کم حاضر شدم ساعت ۸ آماده دم در بودم !!! خب دیدم اینقدر کلافه م حوصله ندارم صبر کن تا ساعت ۹ !!! آخه خیلی زود بود واسه از خونه درومدن... بخاطر همین تصمیم گرفتم پیاده گز کنم ...

ساعت ۹ رسیدم دم سازمان سنجش و رفتم تو. اولش با وب کم یه عکس ازمون گرفتن! اینقدر خوچگل افتادم اینقدر جیگر افتادم که حد نداره !!!! یه چیزی تو مایه های بورونکا تو چوبین ! بعدش گفت برو تو کابین ۷۶ بشین ! تا رفتم دیدم به به یک عدد جنازه ی سوسک اونجا واسم جا گرفته ! به آقاهه یواشکی گفتم بیاد اینو برداره که بماند چطور صداشو انداخته بود تو سرش که دخترم سوسک که ترس داره و این حرفا !!! بعد یه سری فرم پر کردیم و امتحان ساعت ۱۰:۳۰ شروع شد ...

پارت اول و دوم که ریدینگ و لیسنینگ بود و حدود ۲ ساعت طول کشید !!! وقتش مماس بود !!! یعنی  ساعت که همین طور از زمانش کم میشد انگار داشت عمر منو نشون میداد که چقدر ازش مونده !!!! خیلی رو اعصاب بود ... انگار گذاشتن دنبالش !

یه استراحت ۱۰ دقیقه ای دادن که اومدیم بیرون ! یه دختری بود کنار هم نشسته بودیم ... پرسید رشته ت چیه ؟ کجا خوندی ؟! کجا میخوای بری ؟! گفتم کامپیوتر خوندم دانشگاه آزاد ! اگه بشم برم آمریکا ! میگه دانشگاه آزادددددددددددد بری آمریکا  منم دیدم خیلی حرف مفتی زد ! بم بر خورد  گفتم آخه داداش من اونجا رییس کل دانشگاهه و خیلی خفنه تازه با کلی منت میان میبرنم  گفت خوش به حالت   داشت دق میکرد !!! 

پارت سوم و چهارم که اسپیکینگ و رایتینگ بود ! خیلی از این بخش میترسیدم !!! باید صحبت میکردیم و صدامون رو ضبط میکردن تا بعدا نمره بدن ! خوب بود ... راضی بودم ...

 امتحان ساعت ۲:۳۰ که تموم شد دیگه کمرم راست نمیشد ! آخرین باری که امتحان جدی داده بودم ۵ سال پیش بود و خیلی برام سخت بود این همه ساعت یه جا بشینم و فسفر بسوزونم !!! وقتی خواستم برگردم خونه ... خیابونی که میخواستم ازش برم پایین یه طرفه رو به بالا بود و فقط خط ویژه اتوبوس داشت که بره پایین ! منم اصلا حال نداشتم قدم از قدم بر دارم ! هی وایسا هی وایسا دیدم نچ خبری نیست !!! یه ماموری اونجا بود گفتم جمعه ها ماشین نمیاد !!! گفت نه بابا امروز نماز جمعه ست همه ی ماشینا رفتن طرف دانشگاه  ! امروز چون آ.قا میخواد حرف بزنه ما از صبح یه لنگه پا وایسادیم نگهبانی بدیم ! خیلی دل پری داشت !!! زنگ زدم خونه داداشم بیاد دنبالم ! همون طوری وایساده بودم ! که اتوبوس اومد ! میگه سوار نمیشی ؟ میگم نه دیگه از بس دیر اومدی زنگ زدم بیان دنبالم الان دیگه میرسن !!! میگه زنگ بزن بگو نیان خودم میبرمت  بعد میگه خب چیکار کنم نماز جمعه ست همه خیابونا رو بستن !!! میگم این نماز جمعه چقدر  طرفدار داره هاااا

+ یه ماه دیگه نتیجه میاد !

+ امتحان بعدیم ۲ آبانه !

+ میگم چه پست تپلی شدااا

 

 

× نوشته شده در تاريخ جمعه 20 شهریور1388 توسط  آرمیتـــــــا |

 

Free IQ Tests
Free-IQTest.net - Free IQ Tests

 

هه هه هه ! آی کیو رو حال میکنین چقد بالاس؟  ۱۳۵  

فقط یه کوچولو با انیشتین فاصله دارم

رو عکس کلیک کنید تا وارد تست بشین (!) اینم [لینک] راهنماش که بفهمین نتیجه تون چطوریاس (!) ... خوبه آدم بشینه عوض درس خوندن تست هوش حل کنه بلکه به واسطه ی هوشش کاری از پیش ببره

 

یه بار دیگه تست دادم این درومد  از انیشتین هم زدم جلو

 

مشغول الضمه ای (!) اگه فکر کردی من عکس رو دستکاری کردم

 

پ.ن : ببخشید اگه جواب نظرایی که گذاشتین ندادم ! ایشالا بعد از امتحانم از خجالت همتون در میام !

 

× نوشته شده در تاريخ دوشنبه 16 شهریور1388 توسط  آرمیتـــــــا |

 

خب تاریخ دقیق امتحان منم مشخص شد ! از حالا تا 20 شهریور همگی واسه قبولی من سر سفره افطار و سحر دعا کنین !  خب؟

بعدش یه روز بهتون استراحت میدم ... بهدش از 22 شهریور تا 2 آبان باز دوباره دعا کنین   آخه دو تا امتحان دارم !

+ از اونجایی که من کلا آدم ریلکسی هستم و عین خیالم نیست این صورتم شده پر جوش! یعنی یه عالمه جوش فرض کنین یه سری دماغ و دهن و چشم و اینا اون وسطا هست !!! :| هیچ ربطی هم به امتحانم نداره :|

+ گفتم که از این به بعد با کولی باری از آذوقه میرم کتابخونه ! امروز دوستم فلاکس چایی آورده بود با بساط صبحانه ! نشستیم تو فضای سبز کنار کتابخونه خوردیم ! انگاری رفتیم پیک نیک  

+ تفلی این آقایون خیلی بدبختن :| حداقل ما یه آب سرد کن تو دستشویی داریم ! اونا همینم ندارن !!!

 

 

× نوشته شده در تاريخ یکشنبه 8 شهریور1388 توسط  آرمیتـــــــا |


در مدرســــــ ـــــــ ــــــــه ی زندگی،

در کلاس دنیـــــ ــــا،

 سر زنــــــ ـــگ املا،

 یادمان باشد برای محبـ ــت تشدیــ ـد بگذاریــ ـم

 تا نیــ ـم نــــ ــمره از محبـــ ــــت ها کم نشـــ ــــود ...




 

× نوشته شده در تاريخ سه شنبه 3 شهریور1388 توسط  آرمیتـــــــا |
 

ماه رمضان امسال هم اومد در حالی که من روز به روز دارم از خودم و اعتقاداتم دور و دور تر میشم! یادمه چند سال پیش چقدر این ماه بهمون خوش میگذشت ... امسال یه جورایی خود درگیری پیدا کردم اگه روزه بگیرم که خوب امتحانمو چیکار کنم !!! با 20 ساعت گشنگی و تشنگی مگه میشه درس خوند !!!  اگه نگیرم هم که عذاب وجدان خفه م میکنه !!! فعلا تصمیم گرفتم یه روز درمیون روزه بگیرم !! با خدا صحبت کردم ردیفه !

فقط این ماه یه بدی داره اونم اینه که میخوان به زور کتک بفرستنمون بهشت ! بابا نمیخوایم ! ما همین دم در جهنم میشینیم :))!

توی کتابخونه که آب سرد کن رو بردن تو توالت !!! این از وضعیت آب مون !!! موقع ناهار هم رفتم تو ماشین نشستم چون خیلی گرم بود کولر رو زدم و البته ناهاری هم در کار نبود یکم بیسکوییت خوردم ضعف نکنم !!! وقتی اومدم پایین دیدم به به ! همه ی ماشینا کولر روشن و مملو از آدم مشغول تناول بودن ! واقعا دیدن این همه جوون معتقد اشک شوق به چشمم آورد ! تفلیا وقتی میومدن پایین چنان خودشونو میتکوندن و نگاه اطراف میکردن انگاری موادی چیزی مصرف کردن !!!

این طوری فقط اسما روزه نیستیم ! خواه یا ناخواه گشنگی و تشنگی رو باید تحمل کنیم ! پس از فردا یا مثل آدمیزاد روزه میگیرم ! یا با کوله باری از آذوقه میرم!

ولی خدایی وقتی یاد سالای گذشته میفتم میبینم چه طور اعتقاداتم تحلیل رفته ! دچار استهلاک شده !  یکی بیاد منو متحول کنه !

 

 

× نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 شهریور1388 توسط  آرمیتـــــــا |