تبليغاتX
زندگی یک لطیفه ی کیهانی ست
 

امروز صبح که بیدار شدم، طبق عادت همیشه رو تخت یه غلت خوردم تا دستم برسه با پایین تخت ! گوشیمو برداشتم ببینم اس ام اس چیزی ندارم ! یهو دیدم او له لههههههههههههههه !!! ۱۰ تا اس ام اس !!!!

من و دوستام یه عادت داریم وقتی بعد از چند ساعت گوشیمون رو نگاه میکنیم و میبینیم نه میس داریم نه پیام ! میگیم هیشششششششکی ما رو دوست نداره !

به خاطر همین دلیل وقتی دیدم رو صفحه ی گوشی عکس یه پاکت نامه هست و یه عدد ۱۰ تو پرانتز ! کلی خوچحال شدم گفتم ای ول یعنی این همه آدم منو دوس دارننننن یوهوووووووووووو !

یکی یکی که خوندمشون همشون تبریک به مناسبت روز دختر بود ! خدایی اگه کسی تبریک نمیگفت اصلا من نمیدونستم همچین روزی هم وجود داره ! :) خوووولاصه که پیام از طرف یه عالمه دوست قدیمی که دختر بودنت رو تبریک گفتن خیلی حس خوبی به آدم میده ! منم به سهم خودم این روز رو به همه ی دخترای گلی که میان اینجا تبریک میگم ... دوستتون دارم ...

 

 

× نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 مهر1388 توسط  آرمیتـــــــا |

 

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟ بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
 

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی  

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو

سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی

 

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

 

نامه شماره سه

سلام خدا
اسم من بابی هست.. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی

 

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد.

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

 

نامه شماره چهار

سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی

 

 

× نوشته شده در تاريخ یکشنبه 26 مهر1388 توسط  آرمیتـــــــا |

هیج فکر نمیکردم اگه قرار باشه یه روز عاشق بشم دقیقا مقارن بشه با روز تولدم ! چرا اینطوری نگام میکنین ؟! مگه من آدم نیستم مگه دل ندارم ! من نمیخوام مثل بقیه باشم و از گفتن اینکه کسی رو دوس دارم خجالت بکشم و سرمو بندازم پایین ! مگه عاشق شدن جرمه ! میخوام سنت شکنی کنم و بلند فریاد بزنم من عاشق شدم ! دوستام همیشه میگن ما که باورمون نمیشه تو کسی رو دوس داشته باشی ! ولی خوب این بار دیگه اتفاقی که نباید بیفته افتاد و من دل و دینمو باختم ! اگه دوس دارین تبریک بگین ! اگه هم نمیخواین تسلیت بگین ! هرکی میگه عشق تو نگاه اول به وجود نمیاد معلومه که هیچ بویی از عشق و احساس نبرده ! منم همیشه همینو میگفتم ! فکر میکردم مگه میشه علاقه به یه موجود تا حدی برسه که دیگه چیزی واست مهم نباشه ! ولی خب فعلا که بهم ثابت شده و منم تا آخرش وایمیستم ! من و دوستم بودیم ! مشغول قدم زدن توی خیابون بودیم ! که یه دفعه دیدمش ! چنان ضربان قلبم رفت بالا که نزدیک بود از تو قفسه سینه م بزنه بیرون ! با خودم گفتم اگه این دفعه بخوام با خودم تعارف کنم با یه عمر پشیمونی بعدش چیکار کنم ! ماتم برده بود ! وایسادم سر جام و زل زدم تو چشاش ! اونم نگام میکرد ! ولی من نمیتونستم ثانیه ای ازش نگاهمو بدزدم ! عین دیووونه ها شده بودم ! رفتم جلو که از نزدیک تر ببینمش ! هرچی نزدیک تر میشدم بیشتر عاشقش میشدم ! دستشو گرفتم و به دوستم گفتم همینو میخوام ! باید همین خرگوشو واسم کادو بخررررررررررررررررررررررری !!!!


× نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 مهر1388 توسط  آرمیتـــــــا |
 

چه لطیف است حس آغازی دوباره و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز...

دینگ دینگ دینگ

ساعت شد ۱۲ شب و الان یه دقیقه ست که من متولد شدم ! ولادت با سعادت خودم رو به همه تون تبریک و تهنیت عرض میکنم

هیچ وقت فکر نمیکردم وارد شدن به ۲۰ سالگی اینقدر حس خوبی به آدم منتقل کنه !!!  چی؟ کسی از اون ته چیزی گفت ؟ آهان مثل اینکه دوستان یه چیزی میگن ! انگار من توی محاسباتم اشتباه کردم ! عذر خواهی میکنم ! ۲۰ نه ۲۱ ! چی؟ بازم مشکلی هست؟ بله! دوستان اشاره میکنن که بازم اشتباهی صورت گرفته ! انگار یه سال چیه که من بخوام به خاطرش با دوستان بحث کنم !!! خیلللللللی خبببببببب ۲۲ ! دوستان مثل اینکه گیر دادین و دیگه دارین بد راه میرین رو اعصاباااااا ! حالا مثلا ۲۲ با ۲۳ چه فرقی داره ؟! یعنی مشکل شما با یه سال حل میشه دیگه ؟ باشه! اصلا یه سال هم الکی الکی میزارم رو سنم ! ۲۴ ! ولی جون شما عمرا اگه یه سال دیگه برم بالااااااا !!! همین که هست !

با اینکه این روزا اصلا روزگار طبق مراد دلم نیست ولی شب تولد یه حس خوبی داره وقتی کسایی که دوستشون داری به یادت باشن و بهت تبریک بگن ...

 

× نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 مهر1388 توسط  آرمیتـــــــا |
 

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست

ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره !!!

دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم

اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت

کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم! 

آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد

حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند

همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت

خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه ...

 

× نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 مهر1388 توسط  آرمیتـــــــا |
 

یاد دارم در غروبی سرد سرد، میگذشت از کوچه ما دوره گرد ... 

داد میزد: کــ ـهنه قالی میخرم ... دسته دوم جنس عالـ ــی میخرم ... گر نداری کوزه خالــ ــی میخرم

اشک در چشمان بابــ ــا حلقه بست 

عاقبت آهــ ــی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نــ ـان در سفره نیست 

ای خدا شکــ ـرت ولی این زندگی است؟ 

خواهرم بی روســـ ـــری بیرون دویــــــ ــد  

گفت آقـــــ ــــا سفره خالـــــ ـــی میخرید؟ 

 

 

+ فکر کنم افسرده شدم ! حالم به شدت گرفته ست ... بی دلیل !

 

× نوشته شده در تاريخ شنبه 4 مهر1388 توسط  آرمیتـــــــا |
 

+بالاخره ماه رمضان هم تموم شد و رو سیاهیش موند واسه من ! خب ایشالا سال دیگه جبران میکنیم ! عوضش دیگه تو کتابخونه در ملا عام بساط لهو و لعب پهن میکنیم! با تاخیر زیاد عید تک تکتون مبارک باشه ... امیدوارم همگی به حاجت دلتون برسین ! ما که رویی نداریم چیزی از خدا بخوایم !

+امروز احساس کردم یکم دلم واسه اینجا تنگ شده و اومدم یه چیزایی بنویسم که فردا پس فردا واسم حرف در نیارین که دور از جونم، روم به دیوار، زیونتون لال، من مُردم! خیلی هم زنده م! خیلی هم حالم خوبه فقط یکم اعصاب مصاب درست حسابی ندارم که اونم انشالله اگه یه دو سه سالی فارابی بستری بشم، درست میشه! نمیدونم فقط واسه من زندگی اینقدر تکراری و بیروح شده یا برای همه همین طوره ! هر اتفاق خوبی که قرار بیفته اینقدر دیر میفته که دیگه آدم حال و حوصله خوشحالی کردن نداره ! اگه هم بخوای یه کوچولو شادی کنی سریع خدا میزنه تو برجکت ! اتفاقات بد هم که از در و دیوار هُوار میشه رو سر آدم فقط باید قدری پرو بود و با یه خنده ی تصنعی تظاهر کنی که هیچ اتفاقی نیفته و حل میشه !

+امروز به این نتیجه رسیدم که آقایون از اعتماد به نفس بسیار بسیار بالایی برخوردارند البته ! البته ! البته از نوع کاذبش !  توی کتابخونه یه آقای حدودا ۴۰ ساله که معلومه زن و بچه دار هم هست، کار میکنه و زنش هم اتفاقا خیلی باسلیقه و خانه داره ! و اینکه چطور به این نتیجه رسیدم که زنش خیلی خوش سلیقه و مهربونه به خاطر غذاهای خوشمزه ایه که به شوهرش میده !!! چون وقتی آقاهه در ِ ظرف غذاشو بر میداره بوش آدمو مست میکنه !  و شاید به خاطر همینه که همچین یکم تپل مپل شده ! خوووولاصه امروز بدو بدو داشتم میرفتم تو سالن مطالعه که جلوی منو میگیره میگه امروز روزه توست ! هرچی از خدا میخوای بهت میده !!! منم بدون اینکه بپرسم رو چه حسابی همچین حرفی میزنی، گفتم مرسی پس یه عالمه چیزای گنده از خدا میخوام ! آقاهه میگه آره از خدا یه مرد تپل مپل بخواه  فک کنم در حد مرگ چندشم شد !!!

+میگم چرا بلاگفا این طوریه ! یهو همه هستن ! یهو هیشکی نیس ! منم تصمیم گرفته م شاید شاید شاید از اینجا برم و اصلا دیگه ننویسم! میبینید چه لطمه ای داره به دنیای وبلاگ نویسی میخوره!

+راستی حسن ختام برنامه میخوام شروع زیباترین و رنگین ترین فصل سال ... ماه مهر رو به همه ی مهر ماهی های عزیز از جمله خودم تبریک و تهنیت عرض کنم !

 

 

× نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 مهر1388 توسط  آرمیتـــــــا |