تبليغاتX
زندگی یک لطیفه ی کیهانی ست


× چند وقتیه یه رسم جدید و به نظر من احمقانه تو خانواده ی "ع" که ما باشیم و خانواده های "پ" که اوشون! باشند باب شده اونم این که جمعه به جمعه پاشن شال و کلاه کنن برن باغ! این باغ که میگم از باغ بودن فقط اسمشو یدک میکشه ! وگرنه که یه زمین خشک و بایر که هیچ چیز جالب و چشم گیری توش پیدا نمیشه !

یه سری مرغ و خروس و سگ و گربه هم توش پیدا میشه که قانون طبیعت رو کاملا نقض میکنند ! یعنی اگه بخوایم از اهلی به وحشی طبقه بندی بشن ! وحشی ترینشون آقا خروس ست ! که کسی اصلا جرات نمیکنه نزدیک مرغ های حرم سراش بشه !!! مرغ ها هم که یه پا واسه خودشون شیر زنن !!! گربه بیاد طرفشون چنان میزارن دنبالش که اون بدبخت کلا میزاره وقتی اینا حواسشون نیست از اون جاها رد شه ! از همه مظلوم تر و خاک تو سر ترم سگه ست ! که همون گربه هه چنان اسکلش میکنه و بش میخنده که بیا و ببین !!!

خوووولاصه که من همیشه ترجیح میدادم جمعه ها تو خونه بمونم ولی پا نشم با این جماعت مشتاق برم باغ!!! که این هفته نمیدونم چی شد که فریب خوردم و رفتم ! طوری که در بدو ورود هرکی منو دید کلی ابراز خرسندی کرد و منو نشوندن بالای مجلس!

یه آتیش تو حیاط درست کرده بودن و همه دورش جمع شده بودن که نمیدونم کدوم یکی از بچه های حاضر در جمع یه تیکه موزاییک شکسته انداخت تو آتیش !!! بچه ن دیگه !!! این موزاییکه هم نه گذاشت نه برداشت یهو ترکید !

 من بدبخت که بیخبر از همه جا مشغول تخمه شکستن بودم یه دفعه دیدم یه تیکه از موزاییکه رفت تو دهنم! این قدر داغ بود همون لحظه یه تاول گنده رو لب پایینم یکی رو لب بالام یکی هم رو زیونم ظاهر شد !!! الان نصف صورتم شده آنجلینا جولی نصف همون آرمیتای سابق !

× اگه دیدی من یه بار دیگه پامو بزارم تو اون باغ! اسممو عوض میکنم ! مثل اسم بلاگم که عوضش کردم ! راستی چطور شده ؟!



× نوشته شده در تاريخ شنبه 30 آبان1388 توسط  آرمیتـــــــا |





× نوشته شده در تاريخ جمعه 22 آبان1388 توسط  آرمیتـــــــا |



× نوشته شده در تاريخ یکشنبه 17 آبان1388 توسط  آرمیتـــــــا |

× از این به بعد میتونین منو اوس آرمی صدا بزنین !!! از بس که با نجار و لوله کش و برق کار و کابینت ساز و نقاش سر و کله زدم خودم شدم یه پا اوستا ! از همه چیزم دیگه تا حدودی سر در میارم !!! ولی خدایی فکر میکنم اگه به جای درس خوندن بیخودی که آخرشم هیچی نشدم !!! میرفتم کار فنی یاد میگرفتم خیلی خیلی بهتر بود واسم !!!! کلی هم پول میزدم به جیب ! :) والا !


× تولد بلاگم نزدیکه و بچه م 2 سالش تموم میشه میره تو 3 سال ! میخوام اسمشو عوض کنم ! دیگه احساس میکنم این اسمی که داره اصلا هیچ ربطی به من و نوشته هام نداره ! یه اسم خاص میخوام انتخاب کنم که خیلی قشنگ و یونیک باشه ! و خیلی هم جلب توجه کنه و تو چشم باشه ! کسی پیشنهاد خاصی نداره ؟ بگیناااا ! تعارف نکنین ! نهایتش میزنم تو ذوقتون میگم خوشم نیومد ازش !!!! اصلا یه تمرینی میشه واستون که جنبه تون زیاد بشه :)))


× من یه چند روزی دارم میرم سفر ! ممکنه یه ماه طول میکشه ! میشه یه خواهشی بکنم ؟ میشه یکی لطف کنه گلدونای منو آب بده ؟ روزی 3 بار لطفا ! :)




× نوشته شده در تاريخ شنبه 16 آبان1388 توسط  آرمیتـــــــا |


× کوتاه ترین داستان کوتاه جهان:

برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده .


× کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا:

آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!



× نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 آبان1388 توسط  آرمیتـــــــا |

× از بیکاری زیاد هی هوس میکنم تند تند بیام آپ کنم ! چون وقتی اینقدر اوضاع به هم ریخته باشه عملا کار خاصی نمیشه کرد ! جز نشستن و زل زدن به وسایل، بلکه یه فرجی بشه و بال در بیارن و هرچی بره سرجاش ! :دی


× برای خالی نبودن عریضه میخوام یه خاطره از خودم در وکنم ! شبی که بار زدیم وسایلو ساعت حدود 11 بود، من افتادم جلوی کامیونه فلاشر هم روشن کردم که گم نکنه ! تا اومدم بپیچم توی کوچه ییهو دیدم چند تا ماشین وسط خیابون پارک کردن و چند تا دختر و پسر هم اومدن پایین هر هر و کر کر دارن میخندن ! تیپ دخترا خیلی خیلی فشن بود ! مانتوهای خیلی کوتاه ! شلوارای برمودا با کفشای 10-15 سانت پاشنه و موهای مش کرده و آرایش های غلیظ ! خدایی خیلی خوش تیپ و خوش هیکل بودن ! همین طور که منتظر بودیم تا برن کنار که مسیر باز شه، مامان یه دفعه گفت جلل خالق! اینا که همشون مَردَن !!!!!!!! بلـــ ــ ـــه ! بازم بحث زیبا و جذاب هم.جن.س بازها !!! من انواع و اقسام اوا خواهر دیده بودم ! ولی این مدلیش واقعا برام عجیب بود ! یعنی خیلی خیلی هم عجیب بود !!!!! البته ما که میدونیم به قول آقای ا.ن ما از این چیزا تو مملکت نداریم و این چیزا فقط ماله استکبار جهانیه !!! کلنی یه چیزی گفتم دور هم باشیم !!! هرگونه برداشت از این مطلب آزاده !


× امروز کنار پنجره دراز کشیده بودم و از اونجایی که از پرده خبری نیس کم کم آفتاب حرکت کرد و کرد تا کامل رومو گرفت ! منم حال نداشتم از جام تکون بخورم برم اون ور تر ! مامان که داشت از کنار اتاق رد میشد بم گفت تنبل بیا به سایه !!! منم بش گفتم سایه خودش میایه ! :))


× نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 آبان1388 توسط  آرمیتـــــــا |
سلاملکم ! 


× این اولین پست که تو خونه ی جدید مینویسم و پابلیش میکنم ! الان پاهامو دراز کردم و لپ تاپ رو گذاشتم رو پام و با بدبختیه هرچه تمام تر دارم فارسی تایپ میکنم ! اونم بدون لیبل ! خب واسه من سخته !!!

با این وضعیتی که من میبینم تا دو ماه دیگه هم شرایط نرمال نمیشه و باید همچنان به صورت انسان های اولیه زندگی کرد ! یعنی بخوام واضح تر بگم همه چیز رو به راهه !!! فقط یکم بگی نگی هیچی نداریم ! یکم وسایلمون نصفه نیمه ست !!! یکم لباسای من تو ماشین، تو پارکینگ خونه قبلی جا مونده ! و کسی حال نداره بره بیارتش !!! و خب قاعدتا من چیزی ندارم که بپوشم ! یکم کمدا طبقه بندی نشده و باید همه چیز همین طور تو کارتون بمونه ! یکم درا دستگیره نداره و مثلا دستشویی و حموم اُپن شده ! یه کوچولو تا کابینت ساز بیاد کابینت بزنه یخچال و فریزر وسط حاله ! یه کم  ... ! این تیکه رو نگم بهتره !!! :دی

در کل بهتر از این نمیشه !!! شوووما اصلا نگران نباش ! البته هرچی باشه از روز اول که رو وسایل راه میرفتیم و هیچی رو نمیتونستیم پیدا کنیم خیلی بهتره !

مثلا شب اول من هرچی گشتم سیم آنتن یا آنتن سر خود مال تی وی رو پیدا نکردم که وصل کنم دلنوازان تماشا کنم ! اینقده حرص خوردم که نگوووو !!!

تا اونجایی که یادم میاد تو این 17-18 سال !!!! که از خدا عمر گرفتم این اولین باری بود که تو مراسم اسباب کشی حضور داشتم و امیدوارم آخرین بار هم باشه !!! چون به نظرم اصلا و ابدا خوشآیند نیومد !!!

ولی قسمت جالب ماجرا اونجایی بود که وقتی شب رسیدیم خونه همسایه ها با شیرینی و چایی اومدن استقبالمون !!! فک کنم فهمیدن چه شخصیت مهمی اومده در جوارشون ! :دی


× خبر عروسی و نومزدنگ 3 تا از دوستای عزیزمو امروز شنیدم ! چرا هر سه تا تو یه روز ؟ خبریه ؟ کپن میدن ؟ اگه چیزی میدن تا منم هرچه سریعتر یه فکر اساسی بکنم !! :دی



× نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 آبان1388 توسط  آرمیتـــــــا |


بعد یه عالمه وقت اومدم یه خودی نشون بدم که بگم بله ما هم هستیم ! عرضم به حضور انورتون که بالاخره راند دوم هم تموم شد ... و رفتیم امتحان دوم رو که همون جی آر ای بود دادیم رفت که ایشالا جوابش تا 50 روز آینده میاد ! نکه میخوان آپولو بفرستن هوااااا ... واسه همین اینقدر وقت میخوان !

شنبه همین هفته امتحان توی دانشکده تربیت بدنی دانشگاه تهران برگزار شد! اصلا فکرشم نمیکردم این همه آدم یعنی فکر کنم 3-4 هزار نفری میشدن بیان شرکت کنند ! امتحان توی سالن بسکت بال بود !!! روی یه سری صندلی از اون صندلی فلزی قدیمی های کج و کوله که فکر کن حدود 5 ساعت مجموع خود امتحان و حواشیش ما روی اینا نشسته بودیم که از وقتی بلند شدم تا همین الان که 3-4 روزی گذشته با کمر خم حدود زاویه ی 30 درجه رو به جلو راه میرم !!! رسما ناقص شدیم رفت !!!

قبل از شروع جلسه یه آقاهه میکروفون گرفته بود دستش و فکر کنم یکی به شوخی بهش گفته صدای قشنگی داری یا این که خیلی باحالی !!! اینم دیگه دلش نمیود میکروفونو بزاره زمین !!! جو اینگلیش هم گرفته بودش بدجوووور ! که مثلا ما هم آره داداچ !!! بلدیممم !!!! میگفت دونت دیسترب بغل دستیتونو !!!!!! 

در کل امتحان سختی بود !!! منتظرم تا جوااابش بیاد !!!

این روزا بدجور درگیر اسباب کشی ام !!! واسه همین دیگه دیر به دیر میام این جا سر به زنم  ! وقتی کاملا جابجا شدیم و اونترنت راه افتاد یه پست مبسوط از شرح وقایع این مدت مینویسم !

گودی بای !


× نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 آبان1388 توسط  آرمیتـــــــا |