تبليغاتX
بياييد به هم بخنديم نه با هم

 

به به چه گلی چه بلبلی اون گنگیشک رو نگاه کنین ! شهر در امن و امان است دزدان همه رفتند !!! تلویزیون آقاهه رو نشون میده هم سن پدر بزرگ من، لم داده رو صندلی و چطور داره بستنی لیس میزنه و از آقای مجری تشکر میکنه به خاطر این امنیتی که ما داریم ... تو خود ژنو هم که بری این همه امنیت ندارن که ما داریم !!!

منم وقتی این صحنه های دوس داشتنی و گوگولی رو میبینم میگم : بع بع !!!

دوستم زنگ زده فردا میای بریم کوه ! یعنی اشک ذوق تو چشام حلقه زد وقتی این همه عِرق ملی رو تو این جوونا میبینم :) 

شاید من زیادی حساس شدم ! ولی نمیتونم با وجود این همه مرگ و میر که همشون هم سن و سالای خودم بودن بی تفاوت باشم ! درسته کاری ازم بر نمیاد ولی دیگه بشکن و بالا هم نمیندازم !!!

بی ربط نوشت : چند روز پیش رفتم نشستم سر میز ناهار یهو دیدم لیوان کمه ! داداشم یه دو سه متری با میز فاصله داشت گفتم تا ننشستی برو لیوان هم بیار. از اون فاصله شیرجه زد یعنی بهتر بگم پرواز کرد خودشو انداخت رو صندلی، با چنان ضربه ای خورد به میز که ظرف آب برگشت رو میز و آباش ریخت بعد گفت دیر گفتی دیگه نشستم :) 

 

 

  

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 تیر1388 توسط  آرمیتـــــــا |