تبليغاتX
بياييد به هم بخنديم نه با هم
 

این روزا زیاد دارم بلاگ آپ میکنم ولی خب یه چیزائی هست که اگه بمونه بیخ گلوی آدم اصلاً خوب نیست !

به حول و قوه الهی ما هوش و حواس و حافظه مون رو هم به کل از دست دادیم ... به چند تا باطری نیم قلمی جهت نصب در حافظه ی کوتاه مدت نیازمندم و یه چهار پنج لیتر وایتکس، برای پاکسازی ِ حافظه ی طولانی مدت چون  همه ی مِموری م پر شده!

بهر حال حافظه ی من در حال ته نشین شدنه و هیش حالش خوش نیست ... تلفن رو برمیدارم، شماره میگیرم! یادم میره با کی میخوام صحبت کنم ! صحبت میکنم، قطع میکنم ... یادم میره چی گفتم !!! از ماشین پیاده میشم، نیم ساعت بعد خوچحال خوچحال میام میبینم یادم رفته دراشو قفل کنم! قرار میزارم یادم میره ! قول میدم فراموش میکنم !  از بحث ها و حرف ها و بلاگ ها و چت هام، هیچی تو ذهنم نمیمونه !!! 

 پُسپُر باید بخورم ؟؟؟؟؟ چه گِلی به سرم بگیرم ؟

مُردم از بس هرکی بهم گفت چه خبر گفتم سلامتی ! خب چیزی یادم نمیاد چیکار کنم ؟ به جاش حافظه طولانی مدتم توپه توپه ! دوران نوزادیمو یادمه قشنگ !

 طولانی مدته، اینوری غش کرده ... کوتاه مدته، اونوری ...

دستم به دومنتون یه کاری واسم بکنین !!!  دارم از دست میرم  ...

پ.ن : آها راستی یه چیزی ... ! هیچی ولش یادم رفت !

 

 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 تیر1388 توسط  آرمیتـــــــا |