تبليغاتX
بياييد به هم بخنديم نه با هم

 

نشسته بودم پشت میز سرم تو کتاب بود یهو دیدم یه چیزی بدو بدو از روی جمله ها رد شد و رفت! فک کردم اشتباه کردم، سرمو چرخوندم طرفش دیدم اوشون که رد شدن یک فروند سوسک از نوع بالدارش بودن! اصن وقتی دیدمش یه ذوقی کردم که نگو :) منم عادتمه وقتی خیلی ذوق میکنم جیغ میزنم! 

باور کنین سوسکه قده خودم بود ! داشت سرخوش و خجسته رو میز راه میرفت!!! خیلی خودمونی  واسه خودش هرجا میخواست میرفت که آدم دلش میخواست فداش بشه :))

منم رفتم زیر میز که یه وقت احساس رودرواسی نکنه همه جارو راحت واسه خودش بگرده! مامانم از توو هال داد زد با دمپایی ت بزن توو سرش دیگه !!! از همون زیر میز یه نگاه به تو هال انداختم دیدم مامان رفته آویزون لوستر شده !!! گفتم مامان بالداره برو زیر مبلی چیزی پناه بگیر :)

دیدم امیدی به مامان نیست اصلااااااا ! یواشی یه جوری که آقا سوسکه متوجه نشه از زیر میز اومدم بیرون دوییدم طرف هال! برگشتم دیدم داره با عصبانیت نیگام میکنه ! یه شاخک راستشو بعدش یه شاخک چپشو واسم تکون داد که زرشک فک کردی نفهمیدم رفتی سوسک کش بیاری ! بعدش بدو بدو فرار کرد !

وقتی برگشتم اثری از آثارش نبود ! کل ِ حشره کش رو خالی کردم تو هوا و قبل اینکه خودم بیفتم بمیرم رفتم بیرون درو بستم !!! بعد یه ساعت برگشتم تو اتاق ... خوشحاااال بودم که شرش کم شده :)

داشتم یه سری کلمه حفظ میکردم ... سرمو گرفتم رو به بالا که تو ذهنم دوره شون کنم که یهو دیدم سوسک زشته سیاه بدترکیب پتیاره رفته بود رو دیوار ذل زده بود به من ! منم بلادرنگ ! دمپاییمو درآوردم شوت کردم طرفش و رفتم زیر میز ! وقتی سرمو آوردم بیرون دیدم عین اعلامیه چسبیده به دیوار! بسی خوچحال شدیم که نگوووووووووووووو !

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 اردیبهشت1388 توسط  آرمیتـــــــا |